eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
756 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو🥂♥️ ᥫ با احتیاط لبمو ترکردم هنوز تشنه محبتشم شیرین بود و طعم تا حالا نسخ ب..غل کسی بودید؟ من بودم. منی که تا به حال تجربه ای از بغ..لش نداشتم اما دلم میخواستش چند ثانیه بین بازوهاش بودم و همون حالمو خوب میکرد بغ..لی که هیچ وقت مال من نبود. از همون اول صاحب داشت. ولی ایزد اون شب قصد کشتن هوران رو داشت. مگه میشد دل ندم وقتی اونجوری بهم نگاه میکرد. انگار داشت م.زه م.زه ام میکرد. نگاهش رو از روم برنداشت. اونم داشت نگاهم میکرد عاشقانه بازم خودش پیش قدم شد. برا ارزو هوران ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دلم میرفت برای اون مدل نگاه کردنش. شایدم توهم داشتم. والا ایزد که هوران رو نمیدید. خنده ای کردم وگفتم جمع ،جمع خوبا بود. هوران و ایزد و کلبه ای که شاهد اولین تپش های قلب ایزد بود. شک نداشتم با گوشای خودم شنیده بودم. ضربان قلبش محکم و قوی بود. شستش  به نرمی زیر چشمام رو لمس کرد. تا خط مژه ام بالا رفت و نگاهش خیره موند به چشمام : برای چشمای من زل زده بود؟ حرفای جدیدی ازش می‌شنیدم. فردا سرش میپرید باز همون دیو دو سر میشد. ولی دروغ چرا... چیزی توی ماهیچه سمت چپ قفسه سینه ام به تقلا افتاده بود. مثل یه درد بی درمون. مثل یه غده بدخیم که داشت سر باز میکردم . ایزد رو تا حالا ندیده بودم. فکر نمیکردم بیجنبه تر از من باشه. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
. ⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: ۪   ᯟ      ֢ ៹ ࣪ 𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖯𝗋𝗈𝖿🖤 ִ  ּ ۪
کم حافظه تر از ماهی، آدمیه که بهش خوبی می‌کنی.
663.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  ּ ۪𓂃 ֢ ֢ 𓂃 ִ  ּ ۪
قرمز...😝⛔️ چشمام چهارتا شدن برای سرگرم کردن خودش داشت اذیتم می کرد سربه سرم میذاشت؟! مگه دلقکشم؟! حرصی سرمو چرخوندم - با من حرف نزن ابدااا! گونه هام مطمئن بودم از حرص سرخ شدن. برام سخت بود حرفش سرگرم... بهم بر خورده بود نه کم خیلیم زیاد چطور یادم رفته بود همه مردا لنگه هم دیگه بودن؟! من از یه مرد ضربه خورده بودم اونم خیلی بد نباید همینجوری جذب رفتار ظاهری یکی دیگه میشدم لب رو هم فشردم ناخوادگاه بغض گلومو گرفته بود بهت زده گفت - چرا نزنم؟ جوابشو ندادم دلم نمیخواست سرمو برگردونم چشمای سرخ و پر از آبمو ببینه‌ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ کلافه گفت - از اینکه جوابمو ندن متنفرم حرصی گردنمو چرخوندم به صورتش نگاه کردم که با دیدن چشمام چند لحظه ماتش برد لب زدم - منم از اینکه یکی فکر کنه میتونه دستم بندازه متنفرم رئیس! رئیس اخرشو با غیظ و بغض گفتم چه مرگم بود؟ هیچ وقت انقدر زود گریم نمی گرفت که امروز نازک نارنجی شدم نفهمیدم چیشد دستمو گرفت صورتش پر از اخم بود در یه جارو باز کرد و جفتمونو شوت کرد داخل که تازه متوجه شدم سرویسه. دستمو کشید مقابل سنگ ایستاد شیر آب و باز کرد و اشاره زد - سریع صورتتو بشور! ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگه آدمهایی که عشقشون مثل.... شیک😍
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ میدونستم نباید دلم خوش باشه عقل از سرم که میپرید دیگه چیزی یادم نمی‌اومد. خوشی به هوران نمیساخت. اما مگه میشد کنار ایزد بشینم وخوش نباشم مگه میشد گرمای تن..ش رو حس کنم دل خوش نباشم یه چیزی  از ته مشما در آورد. خوراکی بود. مزه خوبی هم داشت. اما نمیفهمیدم چیه. فقط چون ایزد توی دهنم گذاشته بود بهم عجیب می‌چسبند. خودشم خورد نمیخواستم بخورم ولی توان پس زدنش رو نداشتم. اما توی همون حالت خرابم میفهمیدم ایزد،ایزد همیشگی نیست. اونم مثل من. ولی ایزد که ... اصلا تا حالا ندیده بودم بخوره. یا سیگار بکشه. یا لب به مواد بزنه. پاستوریزه بود اما هفت خط عالم. توی گرمایی که توی تن..م موج میزد یهو لرز کردم . ایزد با دست روی پاش کوبید: -بیا اینجا ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ گیج و منگ بهش خیره شدم. من حالم خ..راب بود و ایزد یه چیزیش میشد. شایدم واقعا توهم بود. خیال میکردم. وقتی دوباره روی پاش ضربه زد نگاهم از پایین به طرف چشمای لامذهبش کشیده شد‌ خجالت میکشیدم روی پاه...اش بشینم. از سنم گذشته بود دل به همچون کارایی ببندم. هوران بشینه روی پ..ای مردی که ۵ سال تمام کت..ک ازش خورده بود؟ شایدم  توی دعوا به سر ایزد ضربه خورده بود. میخواستم مخالفت کنم که دست توی که دستمو کسید مثل پر کاه بلندم کرده بودم. کاپیتان توتونچی اون شب قسم به قتلم خورده بود. می‌خواست قاتل قلب بینوای هوران بشه. قلبی که چهار نعل تدی سینه ام میکوبید. تند و پر صدا. میترسیدم صدای قلب بی جنبه ام رو بشنوه و بی آبرو بشم. اما اون بی توجه به حال خرابم پتوی کهنه رو دورم پیچید و اجازه داد توی ب...غلش فرو برم. بغ..ل بزرگ و گرم و مردونه اش. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274