#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_143
دستشو به شدت کنار زدم
- خودم میتونم
از ور دلم جم نخورد عصبی نگاهی بهم انداخت
محکم غرید:
- تو روی سگمو ندیدی نه شیلا؟
اون روی سگش؟
چرا باید روی سگشو ببینم
من غلط میکنم بخوام اون روی خوشگلشو ببینم
لب زدم
- نه
برو کنار
هومی کشید
- پس یه بار دیگه بگو برو کنار تا همینجا نشونت بدمش!
بهت زده خندیدم
بیخیال شستن صورتم شدم
شیر آب و بستم
رک تو صورتش گفتم
- چی از من میخوای آقای سینا امیریان؟
اخمی کرد
که ادامه دادم
- چرا انقدر که دور و ور منی دور بقیه کارمندات نیستی هوم؟ میشه بگی دلیلش چیه؟!
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_144
فکمو گرفت
تو صورتم زوم شد
ضربان قلبم داخل حلقم میزد
نگاهش
یه جوری بود.
دلم میخواست سر خودمو تو دیوار بکوبم بابت حرفی که زدم
اما وقت پس گرفتنش نبود
یهو گفتم
- نکنه چون اون شب تو ماشین اشتباهم گرفتی
شبیه عشق سابقتم؟
نمیدونم چرا
ولی خودم از حرفی که زدم
قلبم درد گرفت
یعنی دلیل تموم نزدیک شدناش به من
شباهت باشه
اونم به یه دختر دیگه؟
نه نه
خدانکنه
به دهنش خیره شدم که فکشو رو هم سایید
- عشق سابق چه خریه؟
از لحن تندش چشمام گرد شد
خودم اون شب زمزمه هاشو شنیدم چرا میزد زیرش؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۴
با آرامش کِز کرده بودم توی بغ..لش و از اون حس خوب ل..ذت میبردم.
شایدم خواب میدیدم، حواس درست و حسابی ای نداشتم.
دستش رو محکم تر پیچید و سرش رو پایین آورد:
-گ..رم شدی ؟
دیگه سردت نیست؟
میخوای بخاری رو بیشتر کنم؟
نگاهم رو به چشماش دوختم،چرا اونشب باهام بازی میکرد.
چرا مهربون شده بود،چرا کتک نمیزد.
بیشتر توی ب...غلش فرو رفتم و سرم رو بالا انداختم:
-خیلی گرمه...ب..غل...ت گرمه...
میخواستم بگم کاش میشد تا ابد همونجا بمونم ،ولی حرفم رو قورت دادم تا رسوای دو عالم نشم.
وقتی سرش رو نزدیک تر اورد و نفس هاش رو کنار گوشم حس کردم فهمیدم من اهل رها کردن اون مرد نیستم.
من بعد از اون شب دیگه ادم سابق نمیشدم.
-بد نیست بعضی وقتا گاردت و بیاری پایین و بهم تکیه کنی!
-من...میترسم گاردم و بیارم پایین
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۶
نگاهم بالا رفت و توی چشماش نشست.
اون شب چرا صبح نمیشد.
خواب زیبایی که میدیدم چرا اونقدر واقعی به نظر میرسید.
ل..ب هام رو با زبون تر کردم و گفتم:
-چشمام؟
چه سوال عجیبی!
ایزد هم مثل من توی حال خودش نبود والا نه بغ..لم میکرد ،
حرفای عاشقانه که اصلا و ابدا .
نگاه گیجم
ته مونده رنگ رژم روش دیده میشد اما انگار وسواس لعنتیش دیگه اهمیت نداشت.
ایزد هیچ وقت دهنی کسی رو نمیخورد، حتی النازی که عاشقش بود.
خیره به نوشیدنی بودم که
و خیره به چشمام
اون نوشیدنی برام گوارا بود.
مثل شهد و عسل به جونم مینشست.
توی زندگیم اشتباه زیاد داشتم و ایزد یکی از اون ها بود.
ازدواجم یعنی بدبخت کردن اون مرد.
مردی که عشق دیگه ای توی زندگیش داشت.
زندگیش رو نابود کردم تا خودم رو از منجلاب و کثافت نجات بدم و حالا دیگه برای جبران دیر بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏