درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۶
نگاهم بالا رفت و توی چشماش نشست.
اون شب چرا صبح نمیشد.
خواب زیبایی که میدیدم چرا اونقدر واقعی به نظر میرسید.
ل..ب هام رو با زبون تر کردم و گفتم:
-چشمام؟
چه سوال عجیبی!
ایزد هم مثل من توی حال خودش نبود والا نه بغ..لم میکرد ،
حرفای عاشقانه که اصلا و ابدا .
نگاه گیجم
ته مونده رنگ رژم روش دیده میشد اما انگار وسواس لعنتیش دیگه اهمیت نداشت.
ایزد هیچ وقت دهنی کسی رو نمیخورد، حتی النازی که عاشقش بود.
خیره به نوشیدنی بودم که
و خیره به چشمام
اون نوشیدنی برام گوارا بود.
مثل شهد و عسل به جونم مینشست.
توی زندگیم اشتباه زیاد داشتم و ایزد یکی از اون ها بود.
ازدواجم یعنی بدبخت کردن اون مرد.
مردی که عشق دیگه ای توی زندگیش داشت.
زندگیش رو نابود کردم تا خودم رو از منجلاب و کثافت نجات بدم و حالا دیگه برای جبران دیر بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏