#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_146
اخمش شدید تر شد
- کِی؟
انگار تو فکر فرو رفت که کی این اسمو جلوم آورده
نگاهمو پایین انداختم
لب زدم
- همون...
همون شب
بین حرفم پرید
- دیگه چی گفتم؟
شونه ای بالا انداختم
چیزای زیادی نگفته بود
ولی خب همین که تو اون حالت یادش بوده
یعنی عاشقشه دیگه
به قول قدیمیا
مســ.. و راستی..
فقط نمیدونم چرا این وسط من حس می کردم داره بدم میاد
به من چه؟
دستمو شستم
یکمم اب به صورتم زدم
تموم مدت تو فکر بود با اخم غلیظی بین ابروهاش ور دل من تو سرویس کنارم بود.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۷
نفسم برای یه لحظه قطع شد وقتی اون حرکت رو زد.
آروم آروم ردش رو پاک کرد و بالا اومد.
چقدر حساس شده بودم.
قلبم شروع کرده بود به لرزیدن.
من اون حرکت رو فقط توی فیلما دیده بودم و چقدر دوستش داشتم.
بی هوا و دیوانه وار
شبیه یه قطره آب توی گرمای کویر طوافم میکرد.
نفسم به شماره افتاده بود.
کاش تا ابداینجور میموندیم .
من معتاد اون چشمهاش شده بودم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۸
اون روی ایزد خان توتونچی رو باور نداشتم.
ن..وازش هاش رو.
.
نگاه های نفس بُرش رو.
هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش.
که نمیخواستم ازش فرار کنم.
زندانبانم خوب بود
بی نفس سرم رو روی شونه اش گذاشتم و چشم بستم.
به سختی اکسیژن به ریه هام میرسید.
حصار نمیذاشت ازش دور شم تا بلکه مغزم به کار بیفته.
سرم رو بالا گرفتم و نگاهم روی ریش هاش چرخید .
ریش هایی که پر پشت و بلند نبودن اما بهش میاومد و چهره اش رو مرموز تر و مردونه تر میکرد.
نگاهم که قفل چشمهاش
میفهمیدم افکار توی سرش چرخ میزنه.
خیلی خبیث شده بود.
سرم رو تکون دادم تا از اون فکر بیام بیرون ،
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏