یه جوانی، ۴ سال تو دانشگاهِ پاریسِ فرانسه درس خوند و اونجا زندگی کرد... آخرین امتحان دانشگاهش خیلی امتحان مهمی بود. باید حتما شرکت میکرد وگرنه تمام زحماتش زیر سوال میرفت و دوباره باید یکسال درگیر میشد...
از اقامتگاهش تا دانشگاهش، یکساعت هم همیشه راه بود و مجبور بود این مسافت رو طی بکنه..
راننده هم مشغول اتوبوسش شد ولی درست نمیشد
این جوون هم دل تو دلش نبود و مضطر شد
مسلمون بود ولی آدمی بود که نمازهاش یک خط
درمیون بود و اصلا اهمیت نمیداد و گاها هم نمیخوند
اهلش نبود..
و به امام زمان گفت: اگر منو به امتحانم برسونید
من به شما قول میدم که تا آخر عمرم همهی نمازهام رو
اول وقت بخونم...
چند لحظه بعد آقایی به زبان فرانسوی محلی با راننده صحبتی کرد و بعدش راننده اجازه داد نگاهی به ماشین بندازه.. درواقع آن آقا از راننده خواسته بود اجازه بده که ماشین رو درست کنه...