و به امام زمان گفت: اگر منو به امتحانم برسونید
من به شما قول میدم که تا آخر عمرم همهی نمازهام رو
اول وقت بخونم...
چند لحظه بعد آقایی به زبان فرانسوی محلی با راننده صحبتی کرد و بعدش راننده اجازه داد نگاهی به ماشین بندازه.. درواقع آن آقا از راننده خواسته بود اجازه بده که ماشین رو درست کنه...
اون جوون وقتی خواست سوار اتوبوس بشه، اون آقا زد رو شونه هاش و به فارسی گفت: آقا قولت یادت نرود و رفت....
این داستانش رو هم برای راننده ای تعریف کرد که راننده اصرار داشت اون جوون بهش بگه که چرا اینقدر به نماز مقیده که حتی میخواد وسط بیابون هم بزنم کنار تا نمازش رو بخونه
قول ندادی؟ اشکالی نداره... بزار امشب برات همون شبی باشه که قراره یه قولی بدی به امام زمانت...