#زمستان_خونین
#پلات_صدوچهار_پنجم
-
برای اولین بار از احساسات یاسین چیزی میشنوم، برای اولین بار میفهمم که حدسم درست بوده و او از هرچه عشق یا مربوط به عشق است فراری است.
حالا که موضعاش را فهمیدهام، نمیدانم چرا احساس عجیبی در وجودم رشد پیدا کرده، انگار تضادی ست بین هرچه میخواستم و هرچه میبینم.
شب اولی که قرار شد برای مدتی همسر یاسین باشم، با خودم گفتم تمام بازی شان را بهم میزنم و آنطور که خودم میخواهم بازی را پیش میبرم اما همه چیز برعکس شد.
نه آنطور که که آنها میخواستند شد، نه آنچیزی که من در ذهنم میپروراندم، انگار سرنوشت دست کائنات را گرفته و خواسته بود که به میل او همه چیز را رقم بزند.
یاسین شخصیت عجیب و مرموزی دارد، نمیتوانی یک لحظه بعد اورا حدس بزنی و همین کار اطرافیاناش را سخت میکند.
در بحثی که داشتیم فهمیدم حتی بخاطر کارش هم که شده خودش را درگیر عشق نمیکند، اما چیزی که من از عشق میدانم خلاف همهی اینهاست!
میان سکوتی که حاکم شده، گوشی همسر حنانه زنگ میخورد، انگار سید است که میگوید کار قطع اتصال خوب پیش رفته و حالا باید برای رمزگشایی فایل بعدی اقدام کنم.
با این فرمان و حکمی که صادر شد، یک لحظه یاد دیشب در ذهنم زنده شد! آن لحظهای که برق خنجرش نفسام را برید و نمیدانستم باید چه کنم.
شاید هم اثرات خستگی بود که هنوز رفع نشده باید بازهم روی جسم ام سایه میانداخت.
هر سه نفر بازهم مقابل سیستم نشستیم، نمیدانم کار یاسین چیست ولی اگر قرار نیست کنار ما باشد چرا اینجاست؟!
شاید برای پاسخ به این سوال خیلی زود باشد!
سیستمها روشن میشوند، جواد برای چک کردن قطعی اقدام میکند و من هم فایل جدید را که طبقهی دوم اطلاعات است وارد میکنم.
حنانه فایل را آماده میکند، روی مانیتور مقابلم نقش میبندد و من رمزگشایی اش را شروع میکنم.
مثل دیشب، کدهارا یکی یکی با توجه به معنی و مفاهیمی که دارند روی کاغذ مینویسم، هرچه هست را آنطور که میدانم مینویسم و کم کم مثل همیشه وقتی وارد فضای این کدها میشوم، از دنیای واقعی فاصله میگیرم.
شبیه به همان روزهایی که در دانشگاه پای مبحثی مینشستیم و آنقدر مشغول میشدیم که ساعت کلاس تمام میشد و ماهنوز روی صندلیها نشسته بودیم.
کار نوشتن کدها زود تمام میشود، انگار این فایل طبقهی دوم نسبت به دیگری ساده تراست و مقدار اطلاعات محدود تری هم دارد.
از ساعت هفت شب است که درگیر شده و حالا عقربههای ساعت نه و نیم را نشان میدهند.
کارم که تمام میشود، از روی صندلی بلند میشوم، حنانه در آشپزخانه مشغول است و جواد و یاسین هم کنار هم روی مبلها نشسته و مشغول صحبت هستند.
کاغذ رمزگشایی شده را مقابل یاسین میگیرم، برای حفظ اطلاعات آن را در سیستم ذخیره نکرده و روی همان فلش نگهمیدارم.
نگاه یاسین از چشمهای من تا روی کاغذ کشیده میشود، انگار تردید دارد برای گرفتن آن و چند ثانیه طول میکشد تا کاغذ را از میان دستم بگیرد.
کاغذ را میگیرد و شروع به خواندن میکند، من هم روی مبل مینشینم و به چشمان یاسین که روی کلمات میچرخد خیره میشوم.
کلمات انگار برایش غریب هستند، شاید هم آنچه اتفاق افتاده برایش عجیب است که اینقدر محتاط نگاهش میکند.
کار خواندن برگه که تمام میشود، آن را از مقابل چشمانش پایین میآورد و نگاهش بین من و جواد میچرخد.
انگار کلمه برای حرف زدن کم آورده و نمیداند چه بگوید که به سختی لب باز میکند.
- آره این طبقه از اطلاعات درمورد کشته سازی ها میگه! نوشته هرکدوم از افرادتون خلاف وعده عمل کردن شما حق حذف اون رو دارید، ولی طوری بزنید که بتونید نسبت به خونش حق خواهی کنید.
هنگام نوشتنشان متوجه این مفهوم شده بودم، اما توجهی نکردم چون نمیشد ذهنم را مشغولاش کنم، ولی حالا بهتر از قبل میفهمم که منظورشان چه بوده.
اگر قرار بود طبق این عمل کنند، من هم نباید اینجا مینشستم و حالا باید زیر خاک پیش باقی جانباختگان میبودم.
یاسین کاغذ را دست جواد میدهد تا اوهم نگاهی کند، بعدهم سرش را سمت من میچرخاند.
- یک چیزی هست که انگار باهاش همخوانی نداره، ما نمیدونیم قبل از این چه دستوری دادن، الان میگه حذف کنید شاید اطلاعات قبلی درمورد جذب نیرو هاشون بوده.
این را میگوید که بلافاصله حنانه ادامه میدهد:
- و اگه ما بخوایم نقشهی اصلی عملیات رو بدونیم، به اطلاعات طبقه سوم نیاز داریم درسته؟!
یاسین همانطور که به روبرو خیره شده، سری به تایید تکان میدهد.
آنچه خواهید خواند:
- بغض گلویم را شبیه به خنجری زهرآلود شکافت، میدانم از این پایان خرسند است، میدانم از دیدن من خسته شده و حالا که کارم تمام شده دیگر نمیخواهد بار حضورم را به دوش بکشد، نمیتوانم حرفی بزنم، فقط سوار ماشین میشوم و اشک را پشت پلکهایم پنهان میکنم.
روزی به اجبار پای در خانه اش نهاده و حالا بازهم به اجباز از او جدا میشوم.
گوشی را روشن میکنم، گفت هدیه ایست از طرف او به من و برایم میماند، قبل از پاک کردن شماره اش آخرین پیامک را برایش میفرستم.
و تمام شد؛
دیگر قرار نیست راهِ من و تو به یك مقصد برسد؛
فقط گاهی در خاطرهها،
از کنارِ هم عبور خواهیم کرد :)
امشب بهجای #شببخیر بهش اینو بفرست :
تو را مولانا سروده شجریان خوانده
مشکاتیان نواخته، فرشچیان کشیده
و شاملو نوشته است . . :) ! ♥️🔐𓍯 ִֶָ𓂃
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
برای وقتایی که نمیتونی عکس خودتو بزاری؛ ولی میخوای یه پروفایل😇
بزاری که توجه بقیه رو به خودت جلب کنی :
https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دنبال جلب توجه هستی ولی نمیخوای بشنسنت؟؟؟؟؟؟
https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba
از اینجا پروف بردار تا مشکلت حل شه😇
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸