سفت چسبیده بودمش ؛
و آرامشی که بهم تزریق میشد>>>>>
ستودنی بود قشنگ اون چند ساعت ؛
برای اینکه تك خور نیستیم ، با آقای * هماهنگ کردیم آخر جلسه همه زیارتش کردن:))))
وای ، تصور کنید همه کله گنده ها اومده بودن ، بعد ما هم از طرف دختران حاج قاسم ، بعد قرار بود ماهم صحبت کنیم ؛
همه خرف زدن آخر نوبت ما شد ، ینی همه استرس داشتیم ثنا قراره چجوری حرف بزنه فلان ..
ینی ثنا یجوری رستا حرف زد ، گفت ما دهه هشتادیا ..
بعضیا با لبخند نکاهمون کردن ، بغضیام با تعجب:))))
یهو آقای اکبری برگشت گفت ، دهه هشتادین دیگه چیکارشون کنیم:)))
بعد یهو با صدای نسبتا بلند به ثنا که ردیف جلو بود گفتم ؛
نان پدر ، شیر مادر ، ساندیس برادر ، کیك خواهر حلالت =]
کنار آقای حریزاوی ام بودیم طرف نه تونست لبخندشو جمع کنه ، نه بخنده:))