#رمضان_سرخ
#پلات83
چند دقیقهای در آغوش دلنشین و گرم یاسین میمانم، آن دو فرد نظامی که از هلیکوپتر تا به اینجا مرا رساندند با کمی فاصله، مضطرب ایستاده اند.
میدانم چه میخواهند بگویند، میخواهند از پیکر سوختهی سوران بگویند اما دست و پایشان را گمکرده نمیدانند که کدامشان حرف بزنند.
یاسی کمی از من فاصله میگیرد و به سمت آن دو نفر میرود، با آنها دست میدهد، به کاپوت ماشین تکیه میدهم و آنهارا نگاه میکنم.
چند دقیقهای صحبت میکنند که دست خلبان روی شانهی یاسین مینشیند، یاسین سرش را پایین میاندازد و انگار نگاهش را از آن دو میدزدد.
با تعلل به سمت من برمیگردد، اشاره میکند که سوار ماشین شوم، در همین تاریکی میتوانم چند قطره اشک روی گونهاش را ببینم.
موتور ماشین با صدای بم و یکنواختی روشن میشود، یاسین فرمان را میچرخاند و ما از حاشیهی میدان آزادی فاصله میگیریم.
اینجا، در فاصلهی چند متری از آن هیاهوی انسانی، سکوت عجیب و غریبی بر خیابانهای خلوت حاکم است. چراغهای خیابان، مثلِ چشمهای بیرمق یک شاهد خاموش، نور زردرنگ و لرزانی بر آسفالت ترکخورده میپاشند.
دست یاسین روی دنده است، انگشتانش آنقدر محکم به دور سردی چرم دسته پیچیده که بند انگشتانش سفید شده است، فشار آن خبر را خوب میبینم، من در کنارش نشستهام، نگاهم مدام به بیرون است؛ به ساختمانهای نیمهتاریک و آسمانی که هر از گاهی با نور نارنجی دوردستی خطخطی میشود.
با صدایی که هنوز لرزش روزهای حبس را در خود دارد، سکوت را میشکنم: - یاسین... اوضاعِ شهر چطوره؟ اون صداها... اون انفجارها... یعنی جنگ واقعاً به قلب تهران رسیده؟ مردم... چرا هنوز توی خیابانن؟ این شهر هنوز امنه یا ما داریم به سمت ویرانه هاش میریم؟
یاسین نگاهش را لحظهای از جاده برمیگیرد و به من میدوزد؛ نگاهی که در آن، خستگی یک قرن نبرد و نگرانی پدری برای فرزندش موج میزند.
او نفس عمیقی میکشد، طوری که انگار میخواهد تمام دغدغههای عالم را با آن نفس از سینهاش بیرون براند.
آرام میگوید:
- آوا... به این چیزا فکر نکن. تهران ما جانسختتر از این حرفهاست، هر چیزی که بیرون میبینی، یا صدایِ دفاع ماست یا درد دشمن. تو به اینها فکر نکن.
دستم را به سمت او میبرم، انگشتانم را لبهی آستین کت چرمی اش میگیرم و میگویم:
- نمیتونم. تموم مدتی که اونجا بودم، تنها آرزوم این بود که بدونم آسمون شهرم چه رنگیه. حالا که برگشتم، انگار دنیا برام ناآشناست.
یاسین فرمان را سفتتر میگیرد و با لحنی که سعی دارد نرم باشد، مسیر گفتگو را عوض میکند:
- آوا، من احمق رو ببخش که نپرسیدم... اونجا... توی اون سلولهای تاریک چی شد؟ سینا و اون دارودستهاش با تو چیکار کردن؟ من باید بدونم. باید بدونم چطور دووم آوردی. هر لحظهای که از تو بیخبر بودم، برای من مثل یک قرن جهنمی گذشت. برام بگو چی دیدی، بگو سایه با تو چی کار کرد تا بتونم... تا بتونم حداقل این بار سنگین روی شانههات رو با هم حمل کنیم.
من نگاهم را به دستان او میدوزم، میخواهم حرف بزنم، اما کلمات در گلویم گره میخورند.
بازگشت به آن روزها سخت است، اما در حضور یاسین، انگار زهر آن خاطرات کمکم در حال خنثی شدن است.
ماشین در پیچهای خیابان میپیچد و ما به سمت خانهای میرویم که شاید تنها جایی در این جهان آشفته باشد که میتواند روح زخمی ما را در خود جای دهد.
#رمضان_سرخ
#پلات84
ماشین جلوی خانهی حیاطدار پدری یاسین متوقف میشود، خانهای که با همان نمای آجری چراغ ایوان که همیشه روشن است، مثل یک لنگرگاه امن در دل طوفان خودنمایی میکند.
آخرین باری که در این خانه بودم، طوفان حضور عمو و دخترعموی یاسین بود که باعث شد از آن خارج شوم، چقدر خودم را لعنت کردم که ایکاش میماندم، نمیرفتم.
اما دیگر دیر شده بود، من از این خانه گذشته بودم، به خانهی پدر خودم پناه آوردم و اسیر شدم! یاسین میخواهد همه چیز را بداند اما من توان گفتن ندارم.
یاسین ماشین را خاموش میکند، سکوت مطلق کوچه، صدای تپش قلبِ مرا بلندتر میکند.
دست سردم را روی دست گرم او میگذارم، یاسین پیاده میشود، دور میزند و در را برایم باز میکند.
وقتی از ماشین بیرون میآیم، هوای شب تهران به صورتم میخورد؛ هوایی که بوی نم باغچه و عطر یاسهای حیاط خانهشان را میدهد.
هنوز به در ورودی نرسیدهایم که قفل در با صدایی آرام باز میشود، مادر یاسین، با چادری گلدار و چهرهای که خطوط انتظار و دعا بر آن حک شده، در آستانهی در ظاهر میشود.
انگار منتظر بوده و جایی در همین حوالی در به انتظار نشسته بوده است.
وقتی چشمانش به ما میوفتد، یک لحظه نفسش در سینه حبس میشود، دستش را به سینه میگذارد و چشمانش پر از اشک میشود.
او ابتدا نگاهش را به یاسین میدوزد؛ به پسرش که با خستگی مفرط و چهرهای که گویی از جهنم برگشته، ایستاده است.
اما بعد، نگاهش به من میچرخد؛ به منی که با لباسهای نامرتب و چهرهای که رنج دوری و شکنجه را هنوز بر خود دارد، به او نگاه میکنم.
زینب خانم، بیآنکه کلمهای بگوید، قدم به جلو میگذارد، او مرا میبیند؛ نه به عنوان یک غریبه، بلکه به عنوان عزیزترینِ پسرش که حالا پارهای از جانش را با خود به خانه برگردانده است.
صدایش میلرزد، اما با قدرتی مادرانه که تنها از قلب یک زن برمیآید، میگوید:
- خداروشکر... خداروشکر که برگشتید... باهم برگشتید.
او جلو میآید و مرا در آغوش گرم و پُر از عطر سجادهاش میگیرد، آغوش او، بوی امنیت مطلق را میدهد؛ بوی خانهای که در آن خبری از جنگ، شکنجه و سایه نیست.
من، که ماهها بود تنها سرمای دیوارههای سیمانی و نگاه سرد جلادان را حس کرده بودم، حالا در هقهق آرام مادر یاسین، احساس میکنم تمام یخهای وجودم در حال ذوب شدن است، انگار به زندگی برگشته ام.
مرا به داخل خانه هدایت میکند، خانهای که گرمای وجودشان و نور ملایم چراغها، فضایی از آرامش مقدس را در خود جای داده است.
زینب سادات، بدون هیچ سوال اضافهای، به آشپزخانه میرود تا چای تازهدم بیاورد، او میداند که ما برایِ حرف زدن، برای گفتن تمام دردهایمان، زمان زیادی داریم.
یاسین در گوشهی اتاق ایستاده و با نگاهی که حالا کمی آرامتر شده، به من مینگرد.
چند دقیقه میگذرد که صدایی آشنا را از بالای پلهها میشنوم.
- مامان کی بود؟!
زینب سادات با لبخند، سرش را به سمت پلهها میگیرد و با صدایی که پراز ذوق است میگوید:
- یاسین و آوا اومدن مادر.
در جوابش صدایی نمیآید جز صدای قدمهایی تند، چند ثانیه بعد روی پلهها قامت یلدا ظاهر میشود، از دیدن من آنچنان حیرت زده مانده که سلام کردن به برادرش را از یاد برده است.
سریع پایین میآید، مرا در آغوش میکشد و خواهرانه دلتنگیاش را درمیان میگذارد.
- کجا بودی بیمعرفت؟! نمیگی شاید کسی چشم به راهم باشه.
سرش را کمی عقب میبرد، کف دستش را آرام روی گونههایم میکشد، عصبهای صورتم کم کم به کار میوفتند و گرمای دستش را احساس میکنم.
مادرش برمیگردد، قند و چای داغ را روی میز میگذارد، کنار من میایستد دستش را آرام روی شانهی من میگذارد.
- یاسین که زنگ زد گفت میارتت، انگار دنیارو بهم دادن، خیلی نگرانت بودیم آوا!
درجوابش نمیدانم چه بگویم، در این لحظه، در این خانهی پر عشق، من حس میکنم که نه تنها به خانه، بلکه به خود زندگی بازگشتهام، آنها مرا پذیرفته اند و شبیه عضوی از خانواده شان نگرانم بودند.
یاسین نزدیک میشود، روی مبل کنارِ من مینشیند و دست مادرش را در دست میگیرد.
برای اولین بار در تمام این مدت، یاسین لبخند کمرنگی میزند؛ لبخندی که میگوید: ما بالاخره پیروز شدیم. و من در این فضای گرم و پر از عشق، برای اولین بار، چشمانم را میبندم و اجازه میدهم آرامش مطلق، مثل موجی مهربان، تمام هستی مرا در بر بگیرد.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه جادوییست در عشق تو((:
- شهید بابایی
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
#میراثِ_عشق
_دخترجون اینجا چیکار میکنی چی میخوای؟
_خ خواهش میکنم به من به من یجا بدید به من گفتن شما اینجا به بی پناه ها پناه میدید
_هرکی بهت رسونده درست نرسونده دختر جون اینجا باید پول بدی بهت پناه بدم داری؟
_پول نه نه آخه فرار کردم از خونه پولی همراه خودم برنداشتم
_همینطور مفتی مفتی؟
باشه به ی شرط میزارم بیای تو
پسرم زنش سر زا مرده باید عقد پسرم بشی و براش وارث بیاری
_چی چی میگین شما اصلا متوجه حرفی که زدید میشید برای ی خونه باید عقد پسره شما بشم؟ شوخی میکنید دیگه
_نصف شبی با تو شوخی دارم مگه دختر پول که نداری پس باید یجوری هزینه موندت و پرداخت کنی یا نه
_من من من اخه نمیتونم با پسر شما ازدواج کنم کمکم کنید خواهش میکنم
https://eitaa.com/joinchat/281019646C2749e1d56d
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
_ اصلا پسرتون منو قبول میکنه؟ آخه برای ی خونه
_بله قبول میکنم
با شنیدن صدای بمی سرمو تیز بلند کردم و به مردی که این حرف و زد نگاه کردم
_قبول میکنین؟ هع شما چطور مردی هستید؟ انقدر پست و حقیرید که برای پناه دادن به مردم باهاشون عقد میکنین؟
_حرف دهنتو بفهم خیالات ورت نداره تو فقط برای وارث اینجایی نکنه فکر کردی عاشق چشم و ابروتم؟خیلی ها برای یک لحظه نگاه من جون میدن مالی نیستی بخام نظری بهت داشته باشم
https://eitaa.com/joinchat/281019646C2749e1d56d