هدایت شده از تفکُّراته | میثم صادقیان
رانتخوار
کیسهاش را روی زمین گذاشته بود و درونش غذای نذری میچید، حدود ده عدد که شد در کیسه را گره زد و از مسجد خارج شد، مزد نیم ساعت کمک به آمادهکردن غذاها را گرفت بود.
البته مزدی که خودش برای خود بریده و دوخته بود!
بادی به غبغب انداخته و حس پیروزی میکرد و هیچ بد به دلش راه نمیداد، وجدانش هم در خوابی آسوده، کاری به کارش نداشت.
اندکی بعد به خانه رسید، پدر که از دیدن او بااینهمه غذای نذری خوشحال شده بود، با اینکه میدانست داستان از چه قرار است خود را به کژی زد هیچ نگفت، آخر ده تا غذای نذری شوخیبردار نیست، ده تا قیمه با برنج فرداعلا، چرا باید با بازجویی دل خود را چرکین کند؟!
غذای نذری، نذری است دیگر
یکی و ده تا ندارد که
حتماً روزیشان بوده که حالا سر سفرهشان است...
اصلاً راستش را بخواهید همه رانتها همینجوریاند، اگر بهشان فکر کنی فقط دل خود را چرکین کرده و لقمه خوش را بر خود حرام میکنی،
لذتش را ببری و فکری نکنی راحتتری.
آخر حیف دلپاک تو نیست که چرکین شود و اوقاتت را تلخ کند؟
#داستانکه | میم صاد
@tafakorate
هدایت شده از بـلاگـر گــرام
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
چیشد😂🍃
حالا دیدین ننه کی مرد زاییده 😂🫶🏻
@belager_geramm