حالا این بیماری از همیشه خسته تر، تندخوتر و ساکت ترم کرده.
چشم میدوزم به قرص هایی که با جرعه آب از گلوم میرن پایین و منتظر میشینم تا اثر کنن. تا یکم از خوشبینی دکترمو خودمم ببینم.
اما یه سوال همیشه ته ته ذهنم جا خوش کرده و اینه که چرا پس تموم نمیشیم؟