eitaa logo
سپیدار؛
27 دنبال‌کننده
85 عکس
91 ویدیو
0 فایل
۱۱۰/ع مجهولات.
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر یه کلیپ، از یه افسر کویتی که با شنیدن صدای آژیر خطر، از ترس به مرز تشنج رسید اینو دیدم.. ″ - عشق به علی با ما شیعیان چه کرده که انقدر نترسیم ؟ ″ و هنوز دارم فکر میکنم، عشقت با ما چیکار کرده یا حیدر کرار ؟
زندگیم شده کره الاغ کدخدا، هی جفتک میندازه.
همیشه آرزوم بود وقتی با حال بد میرم امامزاده حسن، دستمو گره کنم تو شبکیه های ضریحش و زار بزنم. ولی هیچوقت نمی‌شد. دیشب اما وقتی مامانم به زور از خونه بردم بیرون و گفت برو امامزاده، ماجرا متفاوت بود. از بین اون همه بسیجی و نیروی مسلح رد شدم و رفتم تو. اینبار قبل از رسیدن به ضریح اشکام ریختن. جلوتر که رفتم یه خادم از پشت اومد و غرولندکنان گفت تعطیله، من نمی‌دونم چرا راه میدن، برو سریع زیارت کن برگرد.. رفتم تو.. هیچکس نبود.. امامزاده حسن، اون ساعت خالی از جمعیت ؟ ولی خوب بود. خیلی خوب بود. رفتم سمت ضریح.. از دوتا پله پایین رفتم، درشو بوسیدم.. دستم که به شبکیه هاش رسید، زار زدم. سرمو گذاشتم و زار زدم. منی که همیشه بیصدا گریه میکنم، اونجا بلند بلند گریه کردم، از ته دلم گریه کردم.. بهش گفتم سلام منو به جدت برسون.. امروز تولدشه.. و به یاد ضریح و حرمی که اون نداره بیشتر زار زدم.. همونجا اون گوشه نشستم.. دستم هنوز رو ضریح بود.. از اونور، صدای یه پیرمردی میومد که نماز می‌خوند.. آیه هارو تند تند میخوند، ولی انقدری خلوص تو عبادتش بود که دلم میخواست ساعت ها به اون صدا گوش بدم.. یه خانمه اومد.. داشت زیارت میکرد.. چشمش به من که خورد، مکث کرد، چیزی نگفت، منم چیزی نگفتم.. زیارتش که تموم شد، نگام کرد، نمی‌دونم چی در من دید که با یه لبخند و لحن آروم گفت برای هممون دعا کن.. برای آرامش دلمون.. برای پیروزیمون.. خواستم جوابشو بدم، صدام در نیومد.. حالم متفاوت بود.. امامزاده حسن، امامزاده سختگیر و مهربون من که تو صحن و سراش بزرگ شدم، حالا انگار عطر خود امام حسن و داشت.. اون لحظه، اونجا، اگه میمردم غمی نداشتم.. کاش میمردم..
خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است.
مردمی که تو خیابونید.. صدای شما به صهیونیست‌ها میرسه؛ حیدر حیدر و بلندتر فریاد بزنید..
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر زنده یك تن مباد..
هی من می‌خوام انسان خوبی باشم. اگه گذاشتن
بخواب مغز عزیزم، خدا ازت نگذره، بخواب.
ای کهنه سرباز ِزمین؛ جان ِجهان، ایران زمین (:
قبل رفتن به مسجد لباسش گیر کرد به میخ در.. - علی جان، میشه نری ؟ :)
ابن ملجم مرادی، ملقب به اشقی الاشقیا، قاتل حضرت امیرالمؤمنین، وقتی فرق مولا رو شکافت و وقتی که انداختنش زندان، تو اون حال و هوا کلافه شد.. فریاد زد: ″ - برای من قرآن بیارید.. می‌خوام قرآن بخونم..!″ آره.. ابن ملجم قاری قرآن بود...
ایهاالشیعه! حی علیٰ عزای ابانا و مقتدانا و سیدنا و مولانا علی.. ایهاالشیعه! حی علی عزای کل حیاتنا و مماتنا، علی :))))