هدایت شده از رویای یک دیدار
+ آقا؟
- بله؟
+ شما بابای من را ندیدی؟
او یک رَدای سبز دارد، همیشه برای ما غذا میآورد و یک کوله روی پشتش است.
- اسمش چیست؟
+ نمیدانم، هربار پرسیدم، نگفت!
- چه کارش داری؟
+ میخواهم خبر خوشی به او بدهم، خبر کشتهشدنِ علی را.
- از این خبر خوشحال میشود؟
+ آری مطمئنم او از خوشحالیِ من، خوشحال میشود.
- مرگِ علی را جلوی او آرزو میکردی؟
+ آری، همیشه غذا که میآورد جلویش علی را نفرین میکردم، او هم دستهایش را بالا میبرد و میگفت: خدایا مرگ علی را برسان...
زینبَ سَس وِر آی بابا..
تازه نفس ور آی بابا..
غریب بابا، غریب بابا..
غریب بابا.. غریب بابا.. :))))
شب شهادت امیرالمومنین تو حرم رضوی، بعد از تموم شدن دعای جوشن کبیر، روضهای از فرق شکافته علی نخوندن.. علی.. علیبنابیطالب..