رفتن برای همدردی با شاهزاده رو خودشون سس میریزن. نمیتونم استیکر خنده بذارم چون هزارتاشم کافی نیست.
هدایت شده از پروکسیما قنطورس.
³سرشو کمی به سمتش متمایل کرد..
- تو.. تو اصلا معلوم نیست کیای..
من دلم به حال داداشم میسوزه..
غضبناک و در عین حال دلشکسته به نیمرخش نگاه کرد.. انگشت اشارهاشو به سمتش گرفت..
- همونی که تو داری میکُشیش!
دستشو رو سرش کشید..
- همونی که در عرض دو روز نصف موهاشو سفید کردی..
بعد مشتشو پایین آورد و رو سینش کوبید..
همونی که تمام درداشو اینجا دفن کردی و داری کاری میکنی که قلبش بترکه..
یکی دیشب پرسید حست نسبت به فاطیما چیه..
محمود درویش یه جملهای داره که این روزا دائما تو ذهنم تداعی میشه
أراك فانجو من الموت، میبینمت و از مرگ نجات پیدا میکنم.
من توی برههای از زمان، کل احساساتم کدر میشن، خیلی چیزها که موردعلاقهام بودن بیمعنی میشن و رسما تو خلأ احساسی فرو میرم
ولی یه گوشه از اون احساسات همیشه روشنه و اون بخشیه که متعلق به فاطیماست.
بارها شده زبونم به دوستت دارم گفتن یا هر حرف محبت آمیزی نچرخیده اما یه طوری بهش یادآوری کردم که دوستش دارم
حتی الانم تو اون حالتم، حالتی که جز یکسری معنویاتم هیچ چیز آرومم نمیکنه و به دلم نمیشینه
اما فاطیما، خب، اون بحثش فرق میکنه.
تو بی حوصله ترین حالت، دقیقا اونجا که از همه فراریم بازهم یه پناهگاه پیش فاطیما دارم
فاطیما کسیه که از خرج کردنِ کلمات و احساساتم براش پشیمون نمیشم
و فکر میکنم برای توصیف اون همه احساسی که در من به وجود اومدنشون بعید بوده، همین کفایت کنه
میدونید چیه من خیلی زود علاقهٔ شدیدم به چیزی یا کسی رو از دست میدم
عمدتاً یهویی علاقهمند میشم و زود بیحس
قفل این مرحلهرم باز کرده و ازش عبور کرده
حرصم میده ولی دوستش دارم بچها، خیلی 💘
دیشب تمام صحنههای تلخ و دردناک زندگیم عین فیلم از جلو چشمم رد شد و تکتک سلول های وجودم تیر کشید.
گذشتن از اون روزا کار هرکسی نبود.
شاید یه روز یکی بفهمه برای من چطور گذشت، شاید بعدا، شاید هیچوقت.
ولی من همیشه خودم خودم و به جایی میرسونم که هر چی دلشون خواست بهم بگن و منم با خودم تکرار کنم حقته.
ولی واقعا حقمه؟ نمیدونم.