eitaa logo
سپیدار؛
27 دنبال‌کننده
85 عکس
91 ویدیو
0 فایل
۱۱۰/ع مجهولات.
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی دیشب پرسید حست نسبت به فاطیما چیه.. محمود درویش یه جمله‌ای داره که این روزا دائما تو ذهنم تداعی می‌شه أراك فانجو من الموت، می‌بینمت و از مرگ نجات پیدا می‌کنم. من توی برهه‌ای از زمان، کل احساساتم کدر میشن، خیلی چیزها که موردعلاقه‌ام بودن بی‌معنی میشن و رسما تو خلأ احساسی فرو میرم ولی یه گوشه از اون احساسات همیشه روشنه و اون بخشیه که متعلق به فاطیماست. بارها شده زبونم به دوستت دارم گفتن یا هر حرف محبت آمیزی نچرخیده اما یه طوری بهش یادآوری کردم که دوستش دارم حتی الانم تو اون حالتم، حالتی که جز یک‌سری معنویاتم هیچ چیز آرومم نمی‌کنه و به دلم نمی‌شینه اما فاطیما، خب، اون بحثش فرق می‌کنه. تو بی حوصله ترین حالت، دقیقا اونجا که از همه فراریم بازهم یه پناهگاه پیش فاطیما دارم فاطیما کسیه که از خرج کردنِ کلمات و احساساتم براش پشیمون نمی‌شم و فکر می‌کنم برای توصیف اون همه احساسی که در من به وجود اومدنشون بعید بوده، همین کفایت کنه
می‌دونید چیه من خیلی زود علاقهٔ شدیدم به چیزی یا کسی رو از دست میدم عمدتاً یهویی علاقه‌مند میشم و زود بی‌حس قفل این مرحله‌رم باز کرده و ازش عبور کرده حرصم میده ولی دوستش دارم بچها، خیلی 💘
دیشب تمام صحنه‌های تلخ و دردناک زندگیم عین فیلم از جلو چشمم رد شد و تک‌تک سلول های وجودم تیر کشید. گذشتن از اون روزا کار هرکسی نبود. شاید یه روز یکی بفهمه برای من چطور گذشت، شاید بعدا، شاید هیچوقت.
عادی‌ترین بحث جدی منو نیوشا اینکه برای کشتن یه آدم شلیک به قلبش جذاب‌تره یا مغزش.
ولی من همیشه خودم خودم و به جایی می‌رسونم که هر چی دلشون خواست بهم بگن و منم با خودم تکرار کنم حقته. ولی واقعا حقمه؟ نمی‌دونم.
سپیدار؛
عادی‌ترین بحث جدی منو نیوشا اینکه برای کشتن یه آدم شلیک به قلبش جذاب‌تره یا مغزش.
جفتمون اون چیزیو انتخاب کردیم که از دستش به ستوه اومدیم 🙏🏻 احساس و منطق
از اینکه مدام تو حالی باشم که بقیه بخوان مراعاتمو کنن بدم میاد. کاش یکم آدم شم.
حقیقتا و یقینا وقتی از خدا دور میشی برای دوباره نزدیک شدن بهش باید دلت بشکنه.
امروز کلش رو بیرون بودیم و به شدت خسته. وقتی رسیدیم خونه خواهرم پاشو کرد تو یه کفش و اصرار کرد که امشب بریم تجمع. محلش ندادیم که گریه کرد و گفت الا و بلا امشب می‌خوام برم. بالاخره رفتیم اونجا. چند دقیقه موندیم که من گفتم خستم بریم خونه. مامانم و خواهرم وایسادن و تقریبا ساعت ده و ده دقیقه بود که بازم گفتم بریم. بازم صبر کردن. همون موقع بود که خدام امام رضا پرچم حرمش‌و آوردن و من به پهنای صورت اشك : )))))))) امام رضا خودش مارو کشید، برد، و نگه داشت.. وقتی میگن باید بطلبه، یعنی همین : )))))) راستی، به یاد همتون بودم تو اون حال و هوا.