امروز کلش رو بیرون بودیم و به شدت خسته.
وقتی رسیدیم خونه خواهرم پاشو کرد تو یه کفش و اصرار کرد که امشب بریم تجمع. محلش ندادیم که گریه کرد و گفت الا و بلا امشب میخوام برم.
بالاخره رفتیم اونجا. چند دقیقه موندیم که من گفتم خستم بریم خونه.
مامانم و خواهرم وایسادن و تقریبا ساعت ده و ده دقیقه بود که بازم گفتم بریم.
بازم صبر کردن. همون موقع بود که خدام امام رضا پرچم حرمشو آوردن و من به پهنای صورت اشك : ))))))))
امام رضا خودش مارو کشید، برد، و نگه داشت..
وقتی میگن باید بطلبه، یعنی همین : ))))))
راستی، به یاد همتون بودم تو اون حال و هوا.
هدایت شده از سکانتوییت؛
میخندم چون نفهمیدم چی گفتی ولی روم نمیشه واسه بار چهارم بپرسم.
دیشب یه دختره اومد به خانم بغلیم گفت خانوم ما یه پرچم داشتیم شبیه پرچم شما بود الان گم شده.
خانمه گفت ببین من گوشه های اینو دوختم، برای شماهم این شکلی بود؟
دستشو گذاشت رو سه رنگ پرچم و گفت نه ببین ایناش همه شبیه پرچم شما بود.
خانمه خندید گفت خب همه پرچما شبیه همه دیگه :)))))))
اونم با لب و لوچه آویزون ولی هنوز امیدوار رفت پرچمشو پیدا کنه :))))
سپیدار؛
دلم تنگ شده برای اون گنبد طلایی :)))))
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برات تنگ شده :))))