19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غریبا..وحیدا..فریدا..
حسین جان؛)
خیلی قشنگ میخونه:)
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوایی مشکلاتت حل بشه ؟
امتحان بفرمایید ...
همیشه میگفت:
تو مشکلات
دست به دامن
شهدا بشید؛
نذر کنید،
صلوات بفرستید و…
کِشتی شهدا انسان رو
زودتر به مقصد میرسونه؛
از زمانی که با شهدا آشنا شدم
زندگیم دگرگون شده...
#شهیدسیدمیلادمصطفوی❤️
طالبشھادتۍ؟!
نمازتاولِوقتہ؟
بہاحترامتبہپدرومادرتچندنمرهمید؎؟
اخلاقتباخواهروبرادرتچطوره؟
اِنفاقمیڪنۍ؟
نھۍازمنڪروامرِبہمعروفچۍ؟
جَھادعِلمۍ؟
رفیق..!
فقطباوِلوشدنتومجاز؎وپستگذار؎
بہشھادتنمیرسۍ!
بہخودمونبیایم
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊❤️🩹🕊
رفتم دردم را با مادر حل کنم نشد
رفتم با خانواده حل کنم نشد
رفتم با بهترین رفیقم حل کنم بازم نشد
گفتم دیگه با بهترین روانشناس دردم رو حل میکنم گفتم دیگه با بهترین روانشناس دیگه دردی ندارم
اما دیدم نه با بهترین روانشناس هم نشد
رفتم درِ خانهٔ حسین را زدم
دردم را نگفته حل شد 🥺😭
گفتم بهترین روانشناسم خداست که حسین را برای ما آفرید
قربان کرمش بروم
🕊❤️🩹🕊
بسم رب المهدی 🦋
#پارت۳
بعضی به زندگی خوشرنگ و لعابم غبطه میخورند، و بعضی حسادت میورزند و من
هم به زندگی یک رنگ آنها حسودیام میشود!
ناشکری گناه بزرگی است، ولی هر دختری یک "پدر" به تمام معنی پدر را به یک
پدرنمای ثروتمند ترجیح میدهد؛ درباره "پدر" زیاد خواندهام ولی تا بحال معنایش را
نچشیدهام؛ برای دختری مثل من، پدر مهربان و متدین و دلسوز مثل آنچه در کتاب
"دا" و "من زنده ام" آمده، درحد افسانه است؛ زیاد شنیدهام که اولین قهرمان زندگی
یک دختر پدر اوست؛ اما من پدری نداشتهام که قهرمان زندگیام باشد و قهرمانم،
پدرهایی هستند که قهرمان یک ملتاند، پدرهایی مثل همت و چمران و آوینی و
تقوی...
وقتی خیلی کوچک بودم، پدرم گویا بخاطر بیماری فوت کرد و مادرم هم کمی بعد با
مردی ثروتمند ازدواج کرد، که بیشتر به سطح اجتماعی خانواده مادر میخورد و من
از آن به بعد، با مادر و ناپدری و برادری ناتنی زندگی کردهام؛ به ظاهر الی پر قو، البته
اگر پر قو را صرفا پول تعریف کنید!
مادرم انگار بعد از ازدواج مجددش، پدرم را از یاد برد و هیچگاه حتی اجازه نداد
مزارش را ببینم؛ حتی تا همین سه چهارسال پیش اصال نمیدانستم پدرم کس
دیگری بوده و وقتی که فهمیدم هم، مادرم گفت قبر او در روستایی کیلومترها دورتر از
اصفهان است و به این بهانه مرا از دیدن قبرش هم محروم کرد. هربار که از پدر
میپرسیدم، به بیان خاطراتی کوتاه و ساده بسنده میکرد و بهم میریخت؛ طوری که
من نگران حالش شوم و به سواالتم خاتمه دهم، اما همیشه در حسرت دیدن پدر یا
حتی زیارت مزارش و دانستن در باره او ماندم؛ تنها تصورم از پدر را عکسی قدیمی
شکل میداد که به گفته مادر، تنها عکس من با او بود؛ مردی چهارشانه و قدبلند،