Part: 3
{.تداخل دو دنیای مخدوش.}
اتاق غرق در نور لرزان چراغ مطالعه بود. آرش روی زمین افتاده بود، در حالی که مچ پای چپش با سرمایی مرگبار، توسط چیزی سیاه و لزج گرفته شده بود. او میخواست فریاد بزند، اما گلویش مثل سنگ خشک شده بود. سایه، حالا از حالت تخت خارج شده بود؛ او مثل یک حفرهی سیاه در فضای اتاق، عمق داشت و لبههای انگشتانش مثل تیغهای خاکستری در هوا میلرزیدند.
در همان لحظهای که آرش احساس میکرد دارد به درونِ آن سیاهیِ مطلق کشیده میشود، صدای ضربهی تند و ممتد به در اتاق آمد.
*تَق! تَق! تَق!*
«آرش! باز هم که در را قفل کردهای؟ باز کن! میدانم بیداری!»
صدای «سهراب» بود؛ دوست دوران دانشگاه و تنها کسی که جرأت میکرد در این ساعتهای ملعونی، به خانهی آرش بیاید. سهراب همیشه معتقد بود آرش دچار نوعی پارانویای شدید شده و نیاز به کمک دارد.
آرش با تمام توان دستش را به سمت در دراز کرد، اما سایه با تکانی سریع، مچ او را بیشتر فشار داد. دردِ سوزندهای در مچ پای آرش پیچید، انگار که داشت با سیمهای فلزی داغ، پوستش را میشکافتند.
«سهراب... فرار کن...» این تنها چیزی بود که از میان دندانهای لرزان آرش خارج شد. اما صدا به سختی شنیده شد.
سهراب که احساس میکرد چیزی اشتباه است، بدون معطلی با لگد به در کوبید. *بنگ!* در با صدای مهیبی باز شد و سهراب با چهرهای نگران و پوششی از بارانِ شبانه، به داخل پرید.
«آرش؟ حالت خوب نیست؟ چرا اینقدر تاریکی...»
سهراب جمله را تمام نکرد. نورِ چراغ مطالعه که سهراب با ورودش تکان داد، مستقیماً روی زمین افتاد. سهراب خشکش زد. او نه تنها آرش را روی زمین دید، بلکه دید که یک موجودِ سیاه و بیشکل، مثل یک هیولای مرکبی، دورِ پاهای آرش پیچیده و در حال بلعیدنِ سایهی خودِ آرش است.
سهراب با وحشت به عقب رفت، اما چشمهایش نتوانستند از آن صحنه منحرف شوند. «آرش... اون... اون چیه؟ اون چی داره باهات چیکار میکنه؟»
در همان لحظه، سایه سرش را بالا آورد. سایه، صورت نداشت، اما آرش میتوانست خشم را در آن سیاهیِ مطلق حس کند. سایه، دستِ سیاه و لرزانش را به سمت سهراب دراز کرد، انگار که از دیدن یک موجودِ "نورانی" و "زنده"، متنفر بود.
^•^•^•^
https://eitaa.com/Shadows_1/645924651C063780419f
هدایت شده از 𓆩♡𓆪._𝓶a𝓱i_.𓆩♡𓆪
خاله چه کوشولویییییییییییییی هم خوشگلییییییییی(البته ازجلو رخ بنمااا🥺🥺🥺🥺
.
اره خاله من کوشولوام🗿🤣
عام خب بعدا باش..