☆∞🦋∞☆
شهید ابراهیم همتـــــ🌿
هر وقتـــــ مے خواستـــــ براے
بچهها یادگارے بنویسه مینوشتـــــــــ :
"من ڪان لله،ڪان الله له"
هرڪے با خدا باشہ خدا با اوستـــــ...
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
دو صفحه📖 دیگر از کتاب یک تن و این همه مزار 😍
📌 صفحات #سی ویکم #سی و دوم
▪️قصه هایی از زندگی فرمانده شهید حسین ایرلو فرمانده لشکر المهدی (عج) ❤️
#کپی ⛔️
#اختصاصی
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
﷽
اَللّهُمَ عَجِّللِوَلیِّڪَ الفَرَج
.می روی با فرق خونین پیش آن روی کبود..
شهر بی#زهرا که مولا! قابل ماندن نبود..😔
••••
چون نامهی جرم 📜 ما بهم پیچیدند😱
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش از#همگان گناه ما بود ولی😔
مارا به محبت #علے بخشیدند😊
#ماه_رمضان
#شب_قدر
#شهادت_امیرالمومنین
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
نوحه حیدر .mp3
7.94M
🔺مداحی حیدر حیدر🔻
از حاج محمود کریمی 🎙
♦️ حیدر حیدر اول و آخر حیدر
♥️ حیدر حیدر ای مظلوم فاتح
حیدر حیدر فاتح خیبر حیدر 👌
#پیشنهاد_دانلود
#شبتون_شهدایی
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
#سلام_امام_زمانم ❤️
روزی دیگر از روز ها🗓شروع شد 🌹
این روز را میخوام با یاد و نام شما شروع کنم💐
چون نام شما زیبا ترین نام#جهان است🎉
#یا_صاحب_الزمان_(عج)
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
گام برداشتن در #جاده عشق
هزینہ میخواهد!
هزینہ هایے ڪہ انسان را عاشق...
و بعد.. #شهید میڪند..
#شهید_مصطفی_چمران
#صبحتون_شهدایی🌷
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
📌 تلاوت دعای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان 〽️
🔻۱۲ اردیبهشت
🔺 ۱۹ رمضان همزمان با ضربت خوردن امیرالمومنین علی (ع)♦️و روز#شهادت استاد مرتضی مطهری ♨️
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
امر به معروف ونهی از منکر به سبک شهیدهمت
#شهید_ابراهیم_همّت همیشه طوری به نیروها تذکر می داد که کسی ناراحت نشود.☺️
سعی می کرد با شوخی و لبخند مطلب را به طرف بفهماند.
یک بار، تدارکات لشکر مقدار زیادی کمپوت گیلاس به خط آورد و پشت خاکریز ریخت.🍒🍒
ما هم که تا به حال این همه کمپوت را یکجا ندیده بودیم، یکی یکی آنها را سوراخ می کردیم، آبش را می خوردیم و بقیه اش را دور می ریختیم.🤦♂️
در همین حین، حاج همت با رضا چراغی داشتند عبور می کردند، پیراهن پلنگی به تن داشت و دوربینی هم به گردنش انداخته بود.
وقتی به ما رسید و چشمش به کمپوتها افتاد، جلو آمد و گفت: برادر، می شود یک عکس با هم بیندازیم!😊
گفتم: اختیار دارید حاج آقا، ما افتخار می کنیم.
کنار هم نشستیم و با هم عکس گرفتیم، بعد بلند شد، تشکر کرد و گفت: خسته نباشید، فقط یک سوال داشتم؟!
گفتم: بفرمایید حاج آقا.
گفت: چرا کمپوتها را اینطور باز می کنید؟؟
گفتم: آخر حاج آقا، نمی شود که همه اش را بخوریم!
در حالی که راه افتاد برود، خنده ای کرد و با دست به شانه ام زد و گفت: برادر من، مجبور نیستی که همه اش را بخوری!!
بدون اینکه صبر کند، راه افتاد و رفت تا مبادا در مقابل او دچار شرمندگی شوم...
بعد از رفتن او، فهمیدم که او از اول می خواست این نکته را به من گوشزد کند ولی برای اینکه ناراحت نشوم، موضوع عکس گرفتن را پیش کشیده بود...🌹
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh