eitaa logo
شَھید‌ابرٰاهیم‌هٰادےٓ
2.2هزار دنبال‌کننده
13.9هزار عکس
9.3هزار ویدیو
60 فایل
﴾﷽﴿ • -اینجاخونہ‌شھداست شھدادستتو‌گࢪفتنانکنہ‌خودت‌ دستتوبڪشۍ :)♥ کپی : واجبه‌مومن📿⚘ https://eitaa.com/joinchat/2500919420Ceb7eaaa205
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷💫 📌طریقه آشنایی راوی :یکی از مخاطبین گذشته جالبی نداشتم. مثل خیلی افراد بی‌حجاب بودم و آرایش می‌کردم. نسبت به مسائل دینی سهل انگار بودم. زندگی من در پوچی و دنیاپرستی می‌گذشت. ولی همیشه دنبال یک راه بودم راهی که خودم را پیدا کنم بفهمم که در دنیا چگونه باید زندگی کرد... تا اینکه با مربی یکی از کلاس‌های بسیج آشنا شدم. دوست جدید من در یکی از جلسات،کتاب سلام بر ابراهیم را به من داد تا بخوانم و در کلاس ایشان کنفرانس بدهم. من در خلوت تنهایی خودم کتاب را شروع کردم هرچه زمان می‌گذشت نمی‌توانستم از کتاب و شخصیت اصلی آن جدا شوم. ابراهیم زندگی مرا شدیداً تحت تاثیر قرار داد چهره نورانی و مظلومانه او همواره در مقابلم قرار داشت. تا جایی که هر روز در خلوت خودم با این شهید حرف می‌زدم. بارها با خودم می‌گفتم واقعاً شهدا صدای ما را می‌شنوند؟ سال بعد با کاروان راهیان نور به مناطق جنگی رفتیم. هر چند سفرهای داخلی و خارجی بسیار رفتم اما این اردو یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. در این سفر یک روز ما را به معراج شهدا بردند. جایی که قبلاً پیکر شهدا در آنجا نگهداری می‌شد. من مدام شهید هادی را در درونم صدا می‌زدم و گریه می‌کردم و همه جا به یاد او بودم. آن روز و در معراج شهدا نیز متأسفانه حالت ظاهری من آرایش کرده بود توی خودم بودم که یک خانم آمد کنارم و با مهربانی دستم را گرفت! بی مقدمه ازم پرسید شما شهید ابراهیم هادی رو می‌شناسی؟ با حالت متعجب گفتم بله! اون خانم بهم گفت خواهرم، شهید هادی به شما توجه دارد مگه شما نمی‌دونی شهدا روی شما که به سمت آنها آمدید حساسند؟! نمی‌خواهند از شما گناهی سر بزند. وقتی تعجب مرا دید دستمال سفیدی که تو دستش بود رو بهم داد و گفت این از طرف شهید هادی است. آرایش صورتت را پاک کن! بغض گلوم رو گرفت سرم رو پایین گرفتم و اشک همینطور از چشمانم جاری بود. سرم رو که بالا آوردم نفهمیدم اون خانم کجا رفت! همان جا در ساختمان معراج نشستم و زار زار گریه کردم... من به این نتیجه رسیدم که انسان باید مثل شهید ابراهیم به اعمالش توجه ویژه بکند. توی زندگیم این شهید رو برای خودم الگو قرار دادم و واقعاً دستم رو گرفت به دوستان هم توصیه می‌کنم که رفاقت با شهدا را انتخاب کنید چون دو طرفه است... 🕊 📚 🔊شما رسانه شهدا باشید 🔰 ༻⃘⃕❀༅⊹━┅┄━┅༻⃘⃕❀
💠با شهید هادی، حال معنویم خوب شد💠 🌸من نمازامو میخوندم ولی چند سال اخیر طوری شده بود که روزانه فقط یه وعده نماز میخوندم، یا ظهر یا مغرب تا اینکه از پارسال یه وعده هم حذف شد و به طور کلی حال معنویم رو از دست داده بودم. 🌸اصلاً آروم و قرار نداشتم. با چیزای الکی سرمو مشغول میکردم و با خودم میگفتم حالم خوب میشه ولی اشتباه میکردم بدتر شد. 🌸از چند ماه پیش از خدا خواستم یه معجزه ای بشه یا اتفاقی بیفته که مثل قبل بشه چون خودم قشنگ احساس کردم به خاطر کنار گذاشتن نماز اینطوری شدم. 🌸تا اینکه دو هفته پیش کتاب اتفاقی اومد پیش من. سه روزه کتاب رو کامل خوندم و دقیقاً همون روزی که خوندن کتاب تموم شد انگار یهو کسی منو هل داد به سمت نماز و خدا رو شکر الآن دو هفته هست که نمازم رو میخونم. 🌸واقعاً خدا رو شکر میکنم که راهی جلوی پام گذاشت و خواست که من از طریق شهید هادی حال معنویم رو دوباره به دست بیارم. خیلی خوشحالم و حس خوبی دارم این روزا. فقط دائم با خودم میگم کاش میتونستم از شهید تشکر کنم که منو قابل دونست و کمکم کرد تا از لجنی که داشتم توش غرق میشدم بیام بیرون. 🔊شما رسانه شهدا باشید 🔰 ༻⃘⃕❀༅⊹━┅┄┄༻⃘⃕❀
407.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ ابراهیم چه قشنگ می گه: مال حرام زندگی را به آتش می‌کشد؛ پول حلال کم هم که باشد، برکت دارد.
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ محبت
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ مرام‌ ابراهیم‌‌‌‌‌ طوری بود که آدم ها را جذب می کرد نه دفع. مدتی در حراست تربیت بدنی کار می کرد. خودش برای من گفت: «یک روز رفتم دیدم روی میز کارم یک لیست بلند بالا گذاشته اند که این ها طاغوتی هستند و باید اخراج بشوند.» رفتم گفتم:‌ «این یعنی چی؟»‌ وظیفه‌ی ما اینه که آدم ها رو باهاشون صحبت کنیم. بیاریشون توی خط؛ نه این که خیلی راحت اخراجشون کنیم و تمام!» .
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ ابراهیم‌ می گفت: همیشه سعی کن نماز هایت در هر شرایطی، باشه. خدا هم تو گرفتاری های زندگی قبل از این که حرفی بزنی کارت رو ردیف می کنه .
AUD-20250113-WA0003.m4a
حجم: 12.83M
📚 🔊 🕊پرواز در خاطرات شهدا🌷 کتاب سلام بر ابراهیم 📖 چرا ابراهیم هادی اولین پله برای آشنایی با رفیقی آسمانی☁️
9.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ دست در دست امام حسین‌ علیه‌‌ السلام
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ ابراهیم هیچ وقت از کلمه «من» استفاده نمی کرد. حتی برای شکستن نَفْس خودش کارهایی رو می کرد. مثلاً زمانی که قهرمان کشتی بود توی بازار، کارتون روی دوش خودش می گذاشت و جا به جا می کرد. حتی یک بار که برای وضو به دستشویی های مسجد رفت و وقتی دید چاه دستشویی گرفته، رفت داخل زیرزمین و چاه رو باز کرد. سپس دستشویی رو کامل تمیز کرد؛ شست و آماده کرد. ابراهیم از این کارها خیلی انجام می داد. همیشه خودش رو در مقابل خدا کوچیک می دید. می گفت: این کارها رو انجام میدم تا بفهمم من هیچی نیستم. .
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ ابراهیم، شخصیت محبوبی در زندگی ما بود. هرحرفی می زد بدون دلیل قبول می کردیم. اگر می گفت چادر سرت کن بدون دلیل قبول می کردیم اما برای ما استدلال می‌آورد. وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم خیلی دوستانه می گفت: «چادر برای زن، یک حریم است.یک قلعه و پشتیبان است. از این حریم خوب نگهبانی کنید». یک بار زمانی که من کم سن بودم می خواستم جوراب رنگی بپوشم و از خانه بیرون بروم. ابراهیم غیر مستقیم گفت: «حریم زن با چادر حفظ می شود،حالا اگر جوراب رنگی به پا کنی، باعث می شود جلب توجه کنی و حریم چادر هم از بین برود.جوراب رنگی جلوی نامحرم جلب توجه می کند..» همیشه می گفت: «اگر خانم ها حریم رابطه با نامحرم را حفظ کنند، خواهید دید که چقدر آرامش خانواده ها بیشتر می شود. صدای بلند در پیش نامحرم، مقدمه آلودگی و گناه را فراهم می کند. اگر حریم ها رعایت شود، نامحرم جرات ندارد کاری انجام دهد.» 📝راوی: خواهر شهید
5.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ همه جور آمدنی رفتن دارد، الا شهادت! شهادت تنها آمدن بدون بازگشت است. شهید که شدی می مانی... یعنی خدا نگهت می دارد تا ابد یاد شهدا با ذکر 🌱
┄═❁๑๑🌷๑๑❁═┄ . دوره دو جلدی 🔻در گیلانغرب چوپانی بود به نام شاهین که گوسفندهایش را در تپه‌های مابین ما و عراقی‌ها می‌چرخاند. آدم خوبی بود. ابراهیم حسابی با شاهین عیاق شد. مدتی بعد به مراتع دیگری رفت. چیزی از رفتنش نگذشته بود که ابرام گفت دلم هوای شاهین رو کرده. رفتیم ببینیمش. 🔸 همین‌طور که نشسته بودیم، دیدیم شاهین بلند شد و رفت. پشت سرش هم ابرام رفت. یکدفعه صدای ابرام و شاهین ما را متوجه آن‌ها کرد. شاهین می‌گفت: «من باید این حیوون رو بزنم زمین!» ابرام هم می‌گفت: «به مولا اگه بذارم!» بلند شدیم ببینیم چه خبر است. دیدیم شاهین یه میش از بین گله جدا کرده تا سرش را ببرد و برای ما کباب کند اما ابرام مانعش شده و اجازه نمی‌دهد. ▫️ ده دقیقه، یک ربع این‌ها با هم بکش نکش داشتند. بالاخره شاهین کوتاه آمد. وقتی آمد و نشست، گفت: «همین جایی که شما الان نشستید، قبل از استوار ژاندارمری می‌اومد و تقاضای گوسفند می‌کرد. من هم مجبور بودم براش گوسفند بکشم. یک دفعه که من گوسفند کوچکی براش جدا کردم، قبول نکرد. خودش بلند شد رفت یک میش بزرگ سوا کرد و گفت اینو بکش. گوسفند رو کشتم، گوشتش را خرد کردم، گذاشت لای پوستش و برد و به اندازه‌ی یک آبگوشت هم برای ما نگذاشت. حالا موندم که شماها دیگه کی هستید! اون استوار نامرد ژاندارمری چطور رفتار می‌کرد، شماها چطور!»