زمین،از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم..
کجا بودی کِ دیشب تا سحر در فکر گیسویت؛
دلم خوآب پریشان دید و من تعبیرها کردم...
⌝ امشب صدای تیشه از بیستون نیامد . .
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد . . ⌞
به اخمت خستگی در میرود ، لبخند لازم نیست ،
کنار سینیِ چایِ تو اصلا قند لازم نیست ...
دستانت را
اندکی به من امانت بده؛
میخواهم با آنها، گره از بافتههای اندوهم بگشایم.