به اخمت خستگی در میرود ، لبخند لازم نیست ،
کنار سینیِ چایِ تو اصلا قند لازم نیست ...
دستانت را
اندکی به من امانت بده؛
میخواهم با آنها، گره از بافتههای اندوهم بگشایم.
نصف قهوه ات راکه خوردی بیافنجان هایمان راعوض کنیم،درکافه های شهرنمیشوديکديگررابوسید..
تا تو مرادِ من دهی، کشته مرا فراق تو،
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیدهام.