دقیقا نقطهی وسط پذیرایی. یک پتوی بزرگ کلفت پهن کردم نصفش به عنوان تشک و نصفش پتو. در تراس بازه و کولر خاموش. دراز کشیدم و به شاخه های درخت بلند توی کوچه که از تراس مشخصه نگاه میکنم. صدای خندهی آدما از توی کوچه میاد. هرازچندگاهی یه ماشین رد میشه و نور چراغش برگ های درخت روشن میکنه. همه خوابیدن. البته نیلا بیداره و داره خاله بازی میکنه. یکی از آیتالکرسی هامو خوندم. الان دارم فکر میکنم که بزنم زمانه یا نه. نمیدونم شاید فیلم دیدم. فکر های تو سرم زیاده. مدرسه و آینده مهم ترینش. شایدم ایران و جنگ و زندگی مهمتره. صدای تقتوق هم اومد ذهنم گفت شاید پدافنده. نمیدونم انگار خاورمیانه کلی تروما داره و من تصمیم گرفتم به همش فکر کنم. راستی دلارم نمیصرفه. ولی بازم همون دعای همیشگی حداقل برای آینده خودم. آهان راستی به حرف فاطمه هم فکر کردم و حس بدی گرفتم. پس به آیفون ۱۷ نرمال هم فکر میکنم. حرفای آدما ظریفه و من ظریفتر تر. تکون خوردن عقربهی ساعت هم دیدم. گلومم خیلی گرفته یه عطسه. ساعت صفر شد یه آرزو هم بکنم پری ببره.
هیچی. اینجا بمونه از بوی پاییز و فکر های بیپایان من-