اما میدونید چیه؟
هنوز امید هست...
هنوز مثلا میشه بارون بباره...هنوز مونده تا ظهر عاشورا...
فعلا رقیه میتونه راحت بخوابه.
یا داداش کوچیکه ش میتونه از شیر رباب بخوره.
دلگرمیِحرم ، با قد و بالای رعنایش بچه ها رو سرگرم میکنه که غمشون نباشه از چیزی.
خیمه ها هم که سالمن و نشونه ای از سوختگی نیست.
عمود خیمه هم که نیوفتاده و عباس دور خیمه ها با رقیهی روی شونه هاش بازی میکنه.
پس هنوز میشه دعای بارون کرد، یا اینکه عمو با آب وارد خیمه بشه و لبهای رقیه رو ببوسه.
یا معجزه ای بشه و به جای آسمون از زمین آبی زلال بجوشد.
معجزه که نشدنی نیست...
امید بسیار هست...همین که قاسم پیش عبدالله میتونن دوتایی باهم کمی بخندن خیلیه.
آب میآید...من میدونم آب میرسه...وقتی علی اکبر اینجاس چه غمی آخه؟
پس این هارو ولش کنیم .
فقط یک چیزی...!
چرا چشم های حسین نگران است؟
چرا زینب ترجیح میدهد خیمه ش نزدیکترین خیمه به خیمهی حسین باشد؟
چرا زینب نمیتواند ،اشک هایش را بند بیارد؟