هدایت شده از بدرقه آقای شهید ایران
✍️یادداشت فرزند سردار شهید ابراهیم همت به مناسبت وداع با پیکر قائد شهید انقلاب اسلامی
▪️مادرم گفت: کار من نیست، من طاقت ندارم!
گفتم: کار چه کسی است؟! کدام ایرانی حریف این داغ میشود؟! ولی امر امر شماست.
پاسخم را با گریه داد، یعنی نرویم چه کنیم؟!
زینبیهی بیت رهبری شده بود کربلا! بعد نماز یکی بلند شد و روضه اول را خواند، چرخید رو به جمعیت، مشتهاش را گره کرد و با حالت شعار گفت: ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم... و مردم به جای شعار دادن زار میزدند.
و از آن به بعد همه به هر علتی زار میزدند، ما برای خیلی پیکرها گریه کردیم، گریه بر پیکرهای زیادی دیدیم، میگویم زار میزدند چون این کاری که در حسینیه کردیم گریه کردن نبود، اگر شما کلمه بهتری دارید که این گریههای یکریز، بلند و بیوقفه را توصیف کند بنویسید.
و این آخرین روضهای بود که من توی زینبیه شنیدم، از آن به بعد هرچه خوانده بودند را توی خانه و در فضای مجازی پیدا کردم و برایم تازگی داشت، من فقط دیدم که پرده کنار رفت، آقا در حلقه محافظانش آمد، روی سکو رفت، اما یک کلمه حرف نزد، حتی یک کلمه!
و من و بقیه بچههای شهدا همدیگر را بغل کرده بودیم که این غم بزرگ را توی تنهای بیشتری جا بدهیم، غم را از سینههامان به هم میدادیم که ما را نکشد، غم اما برای ۹۰ میلیون نفر هم زیاد بود.
آدم به امید زنده است، آدم با خودش فکر میکند که شاید پرده کنار برود و پدرش با مشت گره کرده بیرون بیاید، آدم فکر میکند شاید، چه میدانم شاید... آدم الکی دل خودش را خوش میکند، اما وقتی آمد و حتی برای دلخوشی مردم و ما بچههای شهدا یک کلمه هم صحبت نکرد سنگینی تابوت امید را روی شانههامان حس کردیم. گفتم که، آدم به امید زنده است و ما بدون امید مردیم.
اینها را وقتی مینویسم که توی بالکن خانه مادر نشستهام، مادرم که اینقدر گریه کرد که خوابش برد، مادرم که امشب مثل من دوباره یتیم شد، مادرم که تمام آوارگی پس از شهادت پدرم یکباره روی سرش خراب شد.
آنچه تا امشب دیده بودم غم بود و آنچه امشب دیدم کلمهای برای معادل سازی ندارد. ما میزبان مردی بودیم که یک عمر به میهمانیاش افتخار کردیم، آقا، نمک سفره شما کورمان کند اگر از خون شما بگذریم...
محمدمهدی همت
شام ۱۱ تیرماه ۱۴۰۵
در جوار حسینیه امام خمینی(ره)
وداع با پیکر قائد شهید انقلاب اسلامی
🏴 #باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)
📢 رسانه رسمی ستاد تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب
📲 @Badraghe_Agha
هدایت شده از خلوتِنیمـہشـب؛
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آمدی جانم به قربانت ولی بی جان چرا؟:/
حالا امشبی را میهمان شماست. جان شما و جان سیدعلی. اینک از او استقبال کنید که او شبهای بسیار عمرش را در فراق سرزمین عراق گریسته و حالا خود، تن بیجانش را به کنج حرم کشانده. او کربلایی سیدعلی خامنهای است!
پیرمردی، مفلس و برگشتهبخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، به سوی خانه میآمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیماردار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه دِرَم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پایی، نه سری
ناشمرده، برزن و کویی نماند
دیگرش پای تکاپویی نماند
دِرهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حیِّ قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست
برگشایی هر گره کَایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زآن میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم
وآن عسل، با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکیست
جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشودهای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل!
این دعا میکرد و میپیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
وآن گره بگشوده، گندم ریخته!
بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانایی نمیداند مگر؟
سالها نرد خدایی باختی
این گره را زآن گره نشناختی؟!
این چه کار است، ای خدای شهر و دِه؟
فرقها بود این گره را زآن گره
چون نمیبیند، چو تو بینندهای؟
کاین گره را برگشاید، بندهای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟!
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود!
من خداوندی ندیدم زین نَمَط
یک گره بگشودی و آنهم غلط!
اَلْغَرَض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی هَمْیان زر
سجده کرد و گفت کای ربِّ ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود؟
هر بلایی کز تو آید، رحمتیست
هر که را فقری دهی، آن دولتیست
تو بسی زَاندیشه برتر بودهای
هر چه فرمان است، خود فرمودهای
زآن به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زآن بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زآن معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بیکسان
ناتوانی زآن دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زآنِ توست
زآن به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی، قضایم زآن فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز
گر چه روز و شب درِ حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر درِ دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشتهام بردی، که تا گوهر دهی
در تو «پروین» نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش