دل نه تنها گرفته است بلکه بیمار توست، بیمارِ طبیبی ایست که مدتی میشود به سویش روانه نشده...نمیخواهیَم ؟قهر کرده ای؟ من فدای نازت شوم که نمیدانم چه کنم...جز سرگردانی.
_ کاش میشد از دستات برات بگم...از دستات ،برای خودت بگم...واقعا حرف زیاد دارم دربارشون....دستات.!
- گاهی آغوش آنقدری معنا پیدا میکند که زندگی را درون او میبینی . و چون کسی این معنایی که تو برایش پیدا کردی را نمیفهمد ،مجبور میشوی زمین را به بغل بکشی یا حتی درختان را.
شاید آنها که از طبیعتشان دور نشدند معنای درونیِ تورا بفهمند !
البته که چه فایده ! انسان دلش ،همدرد و همیار میخواهد،کسی که کنارش بنشیند و همعاشقتو باشد هم معشوقمن،زمین و درختان را چه فایده.
کسی که دستانش را دورت حلقه کند و از درد هایت اشک هایش روانه شود...و بفهمد این آغوش چقدر میتواند مرهمی باشد بر روی زخم های تن.