لیبرا ، اگه ورژنِ گذشتهات رو میدیدی ، چی بهش میگفتی ؟
التماسش میکردم که نره....همینطوری بمونه و مراقب خودش باشه...ولی هه رفت دیگه خواست بره...بسلامت
ماییم و منهجدید و گِل هایی که باید به سر بگیریم.
لیبرا ، سستعنصر نباش. هنوز که اتفاقی نیوفتاده.
آره آره...من نباید سمت پیویِ لعنتیش برم و پیام بدم...میدونم
میدانی چرا گاها میشنوی که بعضی ها دلتنگ نشده اند تا بحال؟
مسئله باز هم بر میگردد به معشوق....
یا نه!
شاید مشکل همان عاشق هایی با معشوقه ی دمدستی هستند...
درست است! ارزش معشوق ،قیمت عاشقی را میسنجد...
و هرچه معشوق محبوبتر و والانشین تر باشد ،عیار عاشق و عیار دلتنگی هایش بالاتر میرود.
این چنین ،این افراد را با پوزخند رد میکنی.چرا که عاشقی را نفهمیدند و عاشقِ هیچ و پوچن.
عاشقی که؛ شب ها از غمدوری و فراق چنان اشک بریزد که سیاهی شب را شسته و سپیده بدمَد به آسمان، عاشق است! چون دلتنگی را معنا کرده و چشمهایش شده تجلی دلتنگی و با اشک ،فریاد زده ناتوانی خودش را.
این چنین است عاشق پیر میشود با عشق... و دلش تنگ یار....
حال؛ این گوی و این میدان. ببین دلت در عاشقی چقد میسوزد و آتش میگیرد...این سوختن عیار عاشقی ایست!
قلب ما ترک میخوره! قلب شکستنی ایست! و حتی تیکه هاش ممکنه بریزه زمین و دیگه نشه جمعش کرد...!