_ من هنوز با هر پلک زدنت ،خیلی حالتو میفهمم...
ولی شاید دوست دارم تو هم بفهمی منو
شاید نمیخوام بفهمی که فهمیدم
شاید دوست دارم تو حرف بزنی
شاید..
هدایت شده از • اتاق 95 •
آدمیزادست دیگر ؛
دوست دارد دق کند .
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند ...
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش ،
هی شکایت از خودش ،
از خلق و خالق کند ....
نه عزیزم تقصیر خودمه: من اهمیت زیادی دادم بت.
نههههه عزیزم تقصیر خودمه؛ من بودم که زود سین میزنم و اگه جوابی نداشتم کلی فکر میکردم چی بگم که بیجواب نزارمت .
دیگه داریم به اون عصرای تابستون که حوصلهت سر رفته هیچکاری نداری بکنی ، گرمه و نه باید بخوابی نه باید زنده باشی ،نزدیک میشیم.
هدایت شده از ” رز آبی 💙.
ازت بدشون میاد چون تو آدم موردعلاقهی آدم موردِ علاقشونی .
میخوام جان را تقدیمت کنم.
آری بس است دیگر حوصله ی خود را ندارم ،این جان مال من نیست . اگر بود انقد سرکش نبود.
این جان برای من بدرد نمیخورد ،از من بیشتر تورا دوست دارد هوای تورا کرده.
خب به چه دردم میخورد؟ بگذار بیایم جان را بدهم و خود تنها برگردم به دیارم...
به جانم چه بگویم؟ چه جوابش را بدهم؟ دیگر نمیتوانم سرگردمش کنم؛ با فکرت با نوشته هایت با گذشته...
اون خودت را میخواهد.
این جانِ من نیست، برای توست. بپذیرش...