دیگه داریم به اون عصرای تابستون که حوصلهت سر رفته هیچکاری نداری بکنی ، گرمه و نه باید بخوابی نه باید زنده باشی ،نزدیک میشیم.
هدایت شده از ” رز آبی 💙.
ازت بدشون میاد چون تو آدم موردعلاقهی آدم موردِ علاقشونی .
میخوام جان را تقدیمت کنم.
آری بس است دیگر حوصله ی خود را ندارم ،این جان مال من نیست . اگر بود انقد سرکش نبود.
این جان برای من بدرد نمیخورد ،از من بیشتر تورا دوست دارد هوای تورا کرده.
خب به چه دردم میخورد؟ بگذار بیایم جان را بدهم و خود تنها برگردم به دیارم...
به جانم چه بگویم؟ چه جوابش را بدهم؟ دیگر نمیتوانم سرگردمش کنم؛ با فکرت با نوشته هایت با گذشته...
اون خودت را میخواهد.
این جانِ من نیست، برای توست. بپذیرش...
_ ولی آخرش فقط چایی نجاتم میده.
خب به هرحال بعضیا هم شکر و قند و نباتن برای آدم...نجات تلخ که نمیشه..:*)))