میخوام جان را تقدیمت کنم.
آری بس است دیگر حوصله ی خود را ندارم ،این جان مال من نیست . اگر بود انقد سرکش نبود.
این جان برای من بدرد نمیخورد ،از من بیشتر تورا دوست دارد هوای تورا کرده.
خب به چه دردم میخورد؟ بگذار بیایم جان را بدهم و خود تنها برگردم به دیارم...
به جانم چه بگویم؟ چه جوابش را بدهم؟ دیگر نمیتوانم سرگردمش کنم؛ با فکرت با نوشته هایت با گذشته...
اون خودت را میخواهد.
این جانِ من نیست، برای توست. بپذیرش...
_ ولی آخرش فقط چایی نجاتم میده.
خب به هرحال بعضیا هم شکر و قند و نباتن برای آدم...نجات تلخ که نمیشه..:*)))
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
لیبراها رو خیلی مردد میدونن چون از بیرون اینطور به نظر میاد که بین چند انتخاب گیر میکنن و سخت تصمیم میگیرن. ( ولی لیبراها دارن همهی جوانب رو میسنجن و سعی میکنن بیعدالتی یا یکطرفه بودن تصمیم رو به حداقل برسونن. یا حداقل ضررش رو. )