روز اول چالش نوشتن:
تا حالا حس کردی چیزی که همه "واقعیت" میدونن اشتباهه؟
آره خب... امّا اشتباه نه؛ فقط حس میکنم برای همه یکی نیست!
اصلاً این واقعیت چی هست؟ کی واقعیت رو تأیین میکنه؟ چه کسی واقعا میدونه واقعیت چیه؟
تعبیر واقعیت هرکسی از واقعیت واقعی ماجرا فرق داره و همه واقعیت رو یهجور نمیبینن؛ درواقع نظر من اینه!
واقعیت یه جاموندن از اتوبوس برای یه دانشآموزی که امتحان داره برای خودش شاید اینطوری باشه که «جاموندم. دیر میرسم به امتحان. ممکنه نتونم همهی سوالات رو جواب بدم.» و از ایندسته تفکرات و افکار منفی.
امّا از نظر من، علاوهبر اینکه برای همچین شخصی، فقط جاموندن از اتوبوس نیست؛ اون تمام افکار و احساس و حال خوبی که میتونسته توی روز داشته باشه رو با افکار منفی فدای اگهها و سرزنشهایی میکنه که اگه نتیجه نداشته باشن، یا نتیجهی بدی بههمراه داشته باشن، علاوهبر تجربهی تلخ، آیندهی دیگهای رو هم برای شخص رقم میزنن!
جواب من برای امشب اینه...:)
تلفنی صحبت میکرد؛ امّا پایان صحبتش انگار به حاصل خوبی نرسیده بود که حال خوشش پرید و گوشی رو کمی محکمتر از حد معمول روی کابینت آشپزخونه گذاشت. دکمهی کتری برقی رو زد و رفت سمت ظرفهای نشسته که قول داده بودم خودم بعد از تموم شدن کارم میشورمشون. شیر آب رو زیادتر از چیزی که لازم بود باز گذاشت و شروع کرد تندتند کف زدن ظرفها و آبکشی کردنشون. صدای بشقابها و قاشق_چنگالهایی که توی آبچکون ول میشدن بلندتر از چیزی بود که باید. صدای قلقل آبجوش کتری که دراومد، نگاهم رو از برنجهای پاک نشدهی توی سینی معطوف خودش کرد؛ بیچاره با اینکه آبش جوش اومده بود هنوز دکمهش بخاطر نداشتن در، قرمز بود و توی نقطهی جوش گیر کرده بود.
صدای آبی که از شیر، پرفشار بیرون میومد و ظرفهایی که محکم توی آبچکون گذاشته میشدن، قلقل توی کتری و سرعتبالای اون توی انجام کارها و حرکاتش... انگار همه و همه بهش کمک میکرد تا عصبانیتش رو بروز بده؛ و فقط کمی از حسی که احساس میکنم دلتنگی هم توش نقش داشته، کاسته بشه.
شاید هم فقط میخواست کمی درک بشه.
صدای بلندی که از کتری میومد و برخورد ظروف باهم و آبی که پرفشار با دستهاش برخورد میکرد، با صدای درونش که فریاد میزد: «من دلتنگم. من خستم. من عصبانیم. من نیاز به درک شدن دارم. من یه همراه میخوام. منم یه آدمم.» یکی میشد و ظاهراً این قاب پرصدا، کمی کمککننده حالش بود که دست بر ایجاد همچین سمفونی زد...
پن:
راستش هیچوقت از اینکه نمیتونم توی این موقعیتها کمکش کنم خوشم نمیاد؛ ولی خب چیکار میتونم بکنم؟
امشب فقط درحد انتخاب یه سریال خوب و گذاشتن براش و همراهی کردنش توی دیدن، تونستم تا حدودی کمکش کنم.
شما بودید چیکار میکردید؟
#روز_نوشت
شاید من!
میگه که: تو ماه شبمی...
میگه که:هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستارست...
روز دوم چالش نوشتن:
چه فیلم، سریال یا کتابی رو فارغ از سلیقه به همه پیشنهاد میدید؟
سوال موردعلاقهم.
خیلی حافظهی خوبی ندارم که گشت بزنم توی دادههای ذهنم؛ ولی پیشنهاد من برای کتابی که تا آخر عمر حاضرم فقط همونو بخونم، معرفی کنم، ازش درس بگیرم، ازش لذت ببرم و به عزیزانم هدیه بدم ارتداده. ارتداد جدای از محوریت موضوعش که انقلابه-درواقع میگه اگر انقلاب اسلامی پیروز نمیشد، چی میشد-، عشق رو هم به ظریفانهترین شکل ممکن به نمایش میکشه. بهنظرم این کتاب رو همهی نوجوونها و جوونها باید بخونن. قلم یامینپور-نویسندهی کتاب- یکی از بهترین قلمهاییه که طرفدارشم.
و امّا برای سریال... نمیدونم که با سریال کرهای میتونید ارتباط برقرار کنید یا نه؛ ولی پیشنهاد من سریال ۲۵,۲۱. این سریال به وضوح و وفور شخصیتی رو نشون میده که با خودش روراسته و بدون اینکه مشکلی رو خیلی بزرگ ببینه، تمام تلاشش رو میکنه با ظرفیت و حد تفکری که داره خودش رو به آرزوش برسونه. این بچه حال خودش رو خودش خوب میکنه و زندگی رو خیلی سخت نمیگیره. با وجود غمهای بزرگی که توی زندگیش در جریان بود، لبخند و خندههای خیلی قشنگی داشت.:) و من بهشخصه عاشق شخصیتش شدم.
جواب من برای امشب اینه...:)