eitaa logo
شاید من!
13 دنبال‌کننده
9 عکس
7 ویدیو
1 فایل
حتی این‌جا هم صددرصد من دیده نمی‌شود... شاید روزی، ورق برگشت و من، صاحب تمام من شد! حالا خوب یا بد؟ شکست یا برد؟ آن‌روز، باید دیدنی باشد.🤡 "به مکان امن من خوش آمدید"🩵✨ برای حرف‌هاتون: https://daigo.ir/secret/21556156406 [ @Man84_0 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
تلفنی صحبت می‌کرد؛ امّا پایان صحبتش انگار به حاصل خوبی نرسیده بود که حال خوشش پرید و گوشی رو کمی محکم‌تر از حد معمول روی کابینت آشپزخونه گذاشت. دکمه‌ی کتری برقی رو زد و رفت سمت ظرف‌های نشسته که قول داده بودم خودم بعد از تموم شدن کارم می‌شورمشون. شیر آب رو زیادتر از چیزی که لازم بود باز گذاشت و شروع کرد تندتند کف زدن ظرف‌ها و آبکشی کردنشون. صدای بشقاب‌ها و قاشق_چنگال‌هایی که توی آبچکون ول می‌شدن بلندتر از چیزی بود که باید. صدای قل‌قل آب‌جوش کتری که دراومد، نگاهم رو از برنج‌های پاک نشده‌ی توی سینی معطوف خودش کرد؛ بی‌چاره با اینکه آبش جوش اومده بود هنوز دکمه‌ش بخاطر نداشتن در، قرمز بود و توی نقطه‌ی جوش گیر کرده بود. صدای آبی که از شیر، پرفشار بیرون میومد و ظرف‌هایی که محکم توی آبچکون گذاشته می‌شدن، قل‌قل توی کتری و سرعت‌بالای اون توی انجام کارها و حرکاتش... انگار همه و همه بهش کمک می‌کرد تا عصبانیتش رو بروز بده؛ و فقط کمی از حسی که احساس می‌کنم دلتنگی هم توش نقش داشته، کاسته بشه. شاید هم فقط می‌خواست کمی درک بشه. صدای بلندی که از کتری میومد و برخورد ظروف باهم و آبی که پرفشار با دست‌هاش برخورد می‌کرد، با صدای درونش که فریاد می‌زد: «من دلتنگم. من خستم. من عصبانیم. من نیاز به درک شدن دارم. من یه همراه می‌خوام. منم یه آدمم.» یکی می‌شد و ظاهراً این قاب پرصدا، کمی کمک‌کننده حالش بود که دست بر ایجاد همچین سمفونی زد... پ‌ن: راستش هیچ‌وقت از این‌که نمی‌تونم توی این موقعیت‌ها کمکش کنم خوشم نمیاد؛ ولی خب چیکار می‌تونم بکنم؟ امشب فقط درحد انتخاب یه سریال خوب و گذاشتن براش و همراهی کردنش توی دیدن، تونستم تا حدودی کمکش کنم. شما بودید چیکار می‌کردید؟
یادگاری‌هایت را دوست ندارم؛ مثلاً سنگ مزارت!
شاید من!
می‌گه که: تو ماه شبمی...
می‌گه که:
هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستارست...
روز دوم چالش نوشتن: چه فیلم، سریال یا کتابی رو فارغ از سلیقه به همه پیشنهاد می‌دید؟ سوال موردعلاقه‌م. خیلی حافظه‌ی خوبی ندارم که گشت بزنم توی داده‌های ذهنم؛ ولی پیشنهاد من برای کتابی که تا آخر عمر حاضرم فقط همونو بخونم، معرفی کنم، ازش درس بگیرم، ازش لذت ببرم و به عزیزانم هدیه بدم ارتداده. ارتداد جدای از محوریت موضوعش که انقلابه-درواقع می‌گه اگر انقلاب اسلامی پیروز نمی‌شد، چی می‌شد-، عشق رو هم به ظریفانه‌ترین شکل ممکن به نمایش می‌کشه. به‌نظرم این کتاب رو همه‌ی نوجوون‌ها و جوون‌ها باید بخونن. قلم یامین‌پور-نویسنده‌ی کتاب- یکی از بهترین قلم‌هاییه که طرفدارشم. و امّا برای سریال... نمی‌دونم که با سریال کره‌ای می‌تونید ارتباط برقرار کنید یا نه؛ ولی پیشنهاد من سریال ۲۵,۲۱. این سریال به وضوح و وفور شخصیتی رو نشون می‌ده که با خودش روراسته و بدون اینکه مشکلی رو خیلی بزرگ ببینه، تمام تلاشش رو می‌کنه با ظرفیت و حد تفکری که داره خودش رو به آرزوش برسونه. این بچه حال خودش رو خودش خوب می‌کنه و زندگی رو خیلی سخت نمی‌گیره. با وجود غم‌های بزرگی که توی زندگیش در جریان بود، لبخند و خنده‌های خیلی قشنگی داشت.:) و من به‌شخصه عاشق شخصیتش شدم. جواب من برای امشب اینه...:)
ما از تبار گمشدگانیم، در میان گریه‌های شبانه...
نبودنت درد دارد...
نه می‌شه نزدیکت شد، نه می‌شه ازت دور موند!
روزم سوم چالش نوشتن: دلت برای چه کسی یا چه چیزی یا چه مکانی تنگ شده؟ سوال غم‌انگیزیه برام. پر از جوابم براش؛ ولی جوابی که لایق رونمایی باشه... خب پس طبیعتاً باید پررنگ‌ترین دلتنگیم رو رونمایی کنم. دلم برای چه کسی تنگ شده؟ اسمش رو نمیارم؛ ولی برای اونه. برای همون کسی که من دلتنگ‌ترین نسخه‌ی خودم رو از سه سال پیش ناخواسته براش به نمایش گذاشتم. همونی که سال‌هاست منکر دلتنگی‌هام براش می‌شم و معتقدم هرچی که می‌شه تقصیر نبودن اونه! همون کسی که مالک عمیق‌ترین و طولانی‌ترین گریه‌هام و درواقع زجه‌هایی که زدمه! دلم برای چه چیزی یا چه مکانی تنگ می‌شه؟ برای این دوتا سوال، احتمالاً یه جواب داشته باشم؛ خونه‌ی مامان‌جون. اتفاقات و حال خوب و زندگی در جریانی که توی خونه‌ی مادربزرگ رخ می‌ده. دلتنگ قدیمم. تمام چیزهایی که به زمان قدیم و زمان بچگیمون مربوط می‌شه. امّا این دلتنگی دلیل بر این نیست که دوست دارم برگردم به قدیم؛ من فقط دلتنگ قدیمم، نه خواستار برگشتن به قدیم!(: و... دلم برای همه‌چیز سال ۹۲,۹۳,۹۴، خیلی تنگه. خیلی. جواب من برای امشب اینه...:)
شاید من!
می‌گه که: هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستارست...
می‌گه که:
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد!
دستانم، بی‌تاب سردیِ مزارش بودند...:)
روز چهارم چالش نوشتن: موفقیت رو توی چی می‌بینی؟ خب جواب دقیقی برای این سوال ندارم... موفقیت هرکسی برای خودش ناب و متفاوته. به‌نظرم آدم‌های کمی هستن که صددرصد انسان موفقی باشن؛ توی همه‌ی امور. هر کسی توی هر چیزی که موفق باشه، ممکنه توی مورد دیگه‌ای ضعف داشته باشه. از طرفی کاملاً با نظر وی‌ین موافقم؛ موفقیت توی «رضایت‌مندی» هم خلاصه می‌شه. رضایت از هر چیزی که داری، از هر موقعیتی که توش هستی، از هر چیزی نداری و غیره و... و البته رشد. موفقیت توی رشد هم به فراوانی دیده می‌شه. جواب من برای امشب اینه...:)
شاید من!
می‌گه که: به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد!
می‌گه که:
چه حسی داره لب دره لغزیدن؟