اونروز مامان میگفت: «اینهمه ظرفها رو شستی، سینکم یه دست بکش که معلوم بشه تمیز شده و کار کردی».
بعدش فکر کردم مامان راست میگه؛ تو هرچقدر هم ظرف بشوری، هرچقدر هم آدمهای سمی و کثیف رو از سینک زندگی و ذهنت حذف کنی، خوبهها... ولی آخرش تو میمونی و یه سینک کثیف پر از آشغالهای باقی مونده. تو میمونی و یه ذهن آشفته پر از خاطرات باقی مونده اون ظرفهای کثیف حذف شده.
پن:
آدم باید بعد از تمیزکاری درونی، بیرون رو هم یه دستی بکشه تا کامل مشخص بشه اونجا تمیز شده و کلی سرش وقت و انرژی رفته...
شما چی؟ بعد از تمیز کردن/مرتب کردن ذهنتون، سینکش هم دست میکشید و تمیزکاری آخر رو هم انجام میدید؟ یا مثل من توی مرحلهی یکی مونده به آخر و قبل از رسیدن به غول، رهاش میکنید؟
#روز_نوشت
روز هشتم چالش نوشتن:
اگر بتونی به عقب برگردی، چه فردی رو از زندگیت حذف میکنی؟
هر شخصی که وارد زندگی فردی میشه، چه خوب چه بد، یهسری سود و زیان با خودش میاره و پیشرفت و پسرفتهایی برای آدم داره؛ و این موضوع بد نیست. بلکه تأثیرگذاره و اگر باعث پیشرفت هم بشه خوبه.
اولش جوابم چیز دیگهای بود ولی با کمی تفکر بیشتر میشه فهمید که خوب و بد آدمها و جریان زندگی و واکنش تو به اتفاقاته که شخصیت و زندگیت رو میسازه. پس بهتره فقط با علم به این موضوع، جلوی ورود آدمهای سمی آینده رو به زندگیمون بگیریم و افراد بالغ و عاقل رو با آغوش باز پذیرا باشیم.
و کاش خودمون هم تلاش کنیم تا برای اطرافیانمون اون آدم بالغ و عاقل باشیم؛ نه اون آدم سمی زندگیشون که براشون پسرفت ایجاد میکنه یا باعث زیانشون میشه!(:
جواب من برای امشب اینه...:)
شاید من!
نمیخوام برگردم!(:
ولی واقعاً هر جوری و از هر زاویهای که بهش نگاه کنی، هیچکجا خونهی خود آدم نمیشه...
تا حالا شده یکی از رفیقهات رو، با یکی دیگه از رفیقهات آشنا کنی؛ بعد دیگه خودت رفیقی نداشته باشی؟
روز یازدهم چالش نوشتن:
سه شخصیت داستانی رو نام ببر، که دوست داری جاشون باشی؛ و دلیلش...
سوال جالبیه؛ اگر قبلاً بود، شاید میگفتم دانیار... دانیال... هستی... میثم... و کلی شخصیتهای دیگه. کلی.
ولی الان... الان واقعاً فکر نمیکنم شخصیتی توی ذهنم باشه که بخوام کلاً جاش باشم. شاید، حالا که یادآوریش شد، نهایتاً دانیار رو ترجیح بدم. یکی از الگوهام. الگوهایی که تبدیل به واقعیت نشدن و بلعکس، من دارم برعکس اونا عمل میکنم!
دانیار شخصیتش برام اسطوره بود؛ همونجور که دیاکو برای شاداب...
شخصیت تلخ، سرد، یخزده؛ ولی حس عمیق نیاز به حضور برادر(تنها فرد باقیمونده از خانوادش)، خانواده و عشق توی زندگیش. مرد. عشق بلد(نه فقط برای جنس مخالف، بلکه برای خانواده).
و کلی ویژگیهای مثبت و منفی دیگه...
اگر قرار باشه یه روزی، جای یه شخصیت داستانی باشم، دوست دارم برای یکبار هم که شده، واقعاً دانیار بودن رو تجربه کنم. سرد بودن رو، تلخ بودن رو، واقعی و رک بودن رو، تنها بودن رو، دیوار داشتن دور حریم خصوصی و خودم رو، جواب پس ندادن به هیچکس رو، مسکوت بودن رو، بینیاز بودن رو...
جواب من برای امشب اینه...:)
من واقعاً فکر نمیکردم انقدر زود بزرگ بشیم و عقربههای زمان اینطوری باهم مسابقهی دو بدن...
چقدر خوب بود اون لحظههایی که خودم رو میسپردم به خدا و صفحههای قرآن رو باز میکردم و غرق میشدم توی معنی و تفسیر و داستانهای پشت آیهها...
چقدر توی لحظات پر اضطراب، آرامش تزریق میکرد به وجودم و ذهنم آروم میگرفت؛ که خدا هست.
خدا همیشه، توی تکتک صدمثانیههای زندگیمون هست و حضور گرمش قابل لمسه؛ اگر که بخوایم. اگر که قدم برداریم سمت بغل باز شده و منتظرش...