« گفتم: چگونه میکُشی و زنده میکنی؟
با یک نگاه کُشت و دگر زندهام نکرد... »
«عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال..»
به چشمانت نمیآید بفهمی "رازداری" را
بیا پنهان کنیم از هم از این پس بیقراری را...
« گر چه در حقّم بدی کردی ولی یادش بخیر
از بدیهای تو هم باید به نیکی یاد کرد ... »
«سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند
که بعد از گفتوگو سودی ندارد لب گزیدن..»
در فال خودم گشتم و دیدم که به جز غم
در قهوه ته ماندهی فنجان خبری نیست ...
« حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی ... »