خادمُشهیده | ٤۸ھ
یکی نفری به من گفت فلانی برای دفعه چهارم میرم دیدار رهبری
یه خورده ناراحت شدم...
اما یه روزی تو باشگاه یکی از بچه هایی که قرار نبود دیگه بیاد اومد کنارم نشست از حضرت اقا گفت و انگشتری رو داد به من گفت برای چند دقیقه پیشت باشه این انگشتر ارزشمنده حضرت اقا بهم داده اما یادت نره دوباره بهم بدی چون باید ببرمش
خیلی تعجب کردم و خوشحال شدم اصلا دقیق نمی فهمیدم باهاش چیکار کنم
تو دلم یه چیزایی گفتم
اما یه لحظه دلم برا خودم سوخت گفتم حالا که نمیتونستم بیام، انگشترت بهم رسید اگه دیر بشه و هیچ وقت نتونم از نزدیک ببینمت چی..
انقدر حواست هست به دخترات که تاحالا ندیدنت نگن بابایی این حق یه دختر نیست باباش نبینه از نزدیک...
( اگه اشتباه نکنم همین انگشتر بود )
خادمُشهیده | ٤۸ھ
_
روز آزادی خرمشهر رو بهش تبریک گفتم
ازش پرسیدم از این شهید چی یادته
گفت خیلی مهربون بود خوش برخورد اون زمان بچه بودم اون بزرگتر از من اومد دستم می گرفت باهم میرفتیم باغ
اخرین بار که مرخصی گرفت اومد رفتیم باغ مثل همیشه شوخی می کرد می خندید اما با بقیه روزا خیلی فرق داشت
مرخصیش تموم شد رفت دیگه از اون قامت قد بلند یه تابوت و چندتا استخون برگشت
#شهیدهشتسالدفاعمقدس