eitaa logo
شـعـــــرنـاب
4.1هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
خامش نشسته شـعرم ، در پیش دیدگانت ای شیوه ی نگاهت،از #شعرناب خوش تر زیبـــاترین و نـــاب تــــــرین اشعار کلاسیک ومعاصر در #کانال‌شـعــــرناب. آیدی جهت تبلیغات : @sherijat_tab پل ارتباطی ما: https://harfeto.timefriend.net/16528142314913
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبحدم چون رخ نمودی شد نماز من قضا سجده کی باشد روا چون آفتاب آید برون!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
      پاییز ‌      ای فصلِ برگ‌ریز       ای همچو مرگ،       خوب و رهاننده و عزیز       گویم اگر دوست‌ترت دارم از بهار،       باور نمی‌کنی! 🌞 🎥اشکورات، رحیم‌آباد باغ فندق اشکور گیلان...🍂🧡
[غیرِ شغلِ دلفریبِ عشق، صائب در جهان رو به هر کاری که آری آخرش افسردن است!]
والا
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند. بیستم مهرماه روز بزرگداشت حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی گرامی باد. 🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دخترا از بچگی ، مادرن ❤️🍂
‍ ‍ به نام خالق عشق: روزی اگر دختری داشته باشم ، اجازه می‌دهم موهایش را بلند کُنَد و بریزدشان روی شانه‌هایش... آنقدر در بغل می‌گیرمش، و نوازش می‌کنم دستها و پاهایش را، که دلش هرگز هوای آغوشِ هیچ غریبه‌ای را نداشته باشد ... شانه‌ای از بلور می‌خرم برایش، و تار به تارِ گیسوانش را می‌بافم، تا دلش نگیرد از بی محلّیِ آدمهای یخ‌زده ... یک روز صدایش می‌زنم رها ، تا بداند دلش فقط باید برای خودش باشد... برای خودش شور بزند... روزِ دیگر نسترن و نرگس ، تا بداند با یک گُل هم بهار می‌شود ، تا زمستان راهِ قلبش را پیدا نکند ... یک روز، گندم می‌خوانمش تا بداند برکتِ خانه است، و اگر برود ، همۀ اشتیاقِ مرا با خودش می‌بَرَد ... یک روز سحر می‌شود، تا یاد بگیرد پایانِ تمامِ شبها را در خودش بیابد نه در دستانِ دیگران ... یک روز، الهه و صنم می‌خوانمش، تا همیشه بداند پرستیدنی‌ست... یک روز خورشید است و یک شب مهتاب... نیمه شب، افسانه است و دست نیافتنی .... صبح هم ، عسل جان می‌خوانمش تا با شنیدنِ این اسم، از دهانِ آن که قَدرش را نمی‌داند، دست و پایش را گم نکند ... پائیز که شد، صدا می‌زنمش باران و حتماً می‌برَمش روی برگهای زرد و نارنجی، که راه برود، برقصد و  ذوق کند از لحظه به لحظۀ زنده بودن‌هایش... آنقدر می‌خوانَمَش بانو جان و خاتون جان، که باور کُنَد دختر بودن، چقدر شیرین است، اگر دوست داشتنِ خودت را بیشتر از همۀ دنیا بلد شده باشی... تمامِ داستانهای هزار و یک شب را برایش می‌خوانم، تا یادش بماند شهرزادِ قصّه گو بودن خوب است امّا فقط برای پادشاهی که دروازه‌ی سرزمینِ دلش را، فقط برای همین یک شهربانو گشوده باشد... روزی اگر دختری داشته باشم، حتماً به او خواهم گفت که تا آدمش را پیدا نکرده، قدرِ بهشتِ خانه‌اش را بداند، "حوّا شدن این روزها ، تقاصِ عجیبی دارد، آری من دخترم را "رها " صدا می زنم.! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ♥️️ℒℴνℯ♥️ ‌  
سينه‌ام آينه‌‌ای‌ست، با غباری از غم، تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا