eitaa logo
افرا 🇵🇸🇮🇷
226 دنبال‌کننده
602 عکس
425 ویدیو
3 فایل
چشمه ای در کوه می جوشد . . . منم؛ "دختری با کوزهء شعری به روی شانه اش" با من حرف بزن، شاید منتظرت باشم: @shadmonavar
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزاداران امام رئوف!🖤 آماده اید سری بزنیم به آسمان هشتم؟! برویم خانه امام رضا (علیه السلام) دیدنش. بنشینیم پای سلوکش و از او زندگی کردن، بیاموزیم، شاید اندکی خودمان را شبیهش کردیم، خدا را چه دیدید؟! 📚 با برشهایی از کتاب "به شرط آفتاب" مکتوبه خانم "لیلا شمس" ... 👇
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 همه، چشم به راهش بودند، می‌خواستند پاره تن پیامبر را ببینند. پیامبر دو نفر را پاره تن‌شان خوانده بودند: فاطمه (علیها السلام) و رضا (علیه السلام) را. به دنیا که آمد، نام مادرش را گذاشتند: "طاهره" 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 دو تا انگشتر دستش می‌کرد؛ یکی یادگار پدرش بود با نقش نگین: "حسبی الله" و دیگری مال خودش بود با نقش: "ماشاءالله لاقوه الا بالله" 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 _ آقاجان! مرا در دعاهایتان فراموش نکنید. _ خیال میکنی فراموشت میکنم؟ _ نه _ از کجا میدانی؟ _ چون شما همیشه شیعیانتان را دعا میکنید، من هم یکی از آنها هستم. _ غیر از این چیز دیگری هم هست؟! _ نه، آقای من، چه چیزی؟ _ "هر وقت خواستی ببینی چقدر یاد تو هستم، ببین تو چقدر یاد منی و من در نظرت چگونه ام" 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 جعبه نقره ای را گذاشت جلویشان، گفت: "آقا! هدیه ای برای شما آورده ام که هیچ کس مثلا را نیاورده" درِ جعبه را باز کرد، چند رشته مو از آن بیرون آورد. گفت: "این ۷ تار مو مال پیامبر است، از اجدادم به من رسیده" امام رضا ۴ تار مو را جدا کرد ، گفت: "فقط این ۴ رشته، مال پیامبر است" چشمهایش گرد شده بود، شک داشت... امام ۳ رشته را گرفت روی آتش، هر سه سوختند، ۴ رشته دیگر را هم گرفت، نسوخت، مثل طلا می درخشید و برق میزد. 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 از مدینه تا خراسان، شتربان امام بود، مردی از روستاهای اصفهان _سنی مذهب_ به خراسان که رسیدند امام کرایه شان را داد، رو کرد به امام: "پسر پیامبر! دست خطی بدهید برای تبرک با خودم به اصفهان ببرم" امام برایش نوشتند: "دوست آل محمد باش، هر چند خطاکار باشی و دوستان و شیعیان ما را دوست بدار هر چند آنها هم خطاکار باشند." 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 به دیوار شهر طوس نزدیک شدیم، صدای شیونی بلند شد، رفتیم طرف صدا، جنازه ای افتاده بود زمین، چند نفر هم می‌زدند توی سر و صورتشان. امام از اسب آمدند پایین، جنازه را بغل کردند انگار نوزاد کوچکشان باشد، دستشان را گذاشتند روی سینه میت؛ _ "بهشت مبارکت باشد، دیگر نترس" رفتم جلو؛ "چطور میشناسیدش؟! این اولین باری است که آمده اید طوس" نگاه کرد: "موسی جان! نمیدانی هر صبح و شام، اعمالتان را نشان ما میدهند؟! همه تان را خوب میشناسیم، عمل خوبی ببینیم شکر میکنیم و برای گناهانتان طلب عفو می نماییم" 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 سفر سختی بود، یک ماه طول کشید. _ خوش آمدی. _دیروقت بود، بی پناه بودم، مجبور شدم این وقت شب، مزاحمتان شوم. _ با ما تعارف نداشته باش، ما خانواده ای میهمان دوست هستیم. لبخند ملیحی روی چهره امام نشسته بود، روغن چراغ گردسوز کم کم داشت تمام میشد، دست بردم تا روغن را در چراغ بریزم، امام دستم را آرام گرفت، خودشمخزن چرا غ را روغن کرد. _ شرمنده ام، کاش اینقدر به شما زحمت نمی‌دادیم. _ ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم. 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 _ کجایی مرد خراسانی؟! صدایی از پشت در می آمد. دستش را از لای در آورد بیرون، یک کیسه پر از طلا؛ _ این را بگیر و برو، نمی خواهم ببینمت. گرفت و رفت. پرسیدند: خطایی کرده بود؟! گفت: اگر مرا می‌دید خجالت می‌کشید. 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina
🖤🍃🍃 🍃﷽ 🍃 لحظه های آخر، زهر اثر کرده بود، امام ضعف داشتند. نماز خواندند و پرسیدند: "یاسر! خدمتکارها غذا خورده اند؟!" گفتم: "فدای تو! با این حال شما، غذا از گلوی کسی پایین نمی رود." گفت: "سفره را بیندازید." انداختیم، نشست کنار سفره تا ما غذا بخوریم، بعد گفت: "برای اهل خانه تان هم ببرید." همه که رفتند، او هم رفت، شیون از خانه بلند شد... 🍃 🖤🍃 http://eitaa.com/mahd_ebnesina