هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
از مدینه تا خراسان، شتربان امام بود، مردی از روستاهای اصفهان _سنی مذهب_
به خراسان که رسیدند امام کرایه شان را داد، رو کرد به امام: "پسر پیامبر! دست خطی بدهید برای تبرک با خودم به اصفهان ببرم"
امام برایش نوشتند:
"دوست آل محمد باش، هر چند خطاکار باشی
و دوستان و شیعیان ما را دوست بدار هر چند آنها هم خطاکار باشند."
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
به دیوار شهر طوس نزدیک شدیم، صدای شیونی بلند شد، رفتیم طرف صدا، جنازه ای افتاده بود زمین، چند نفر هم میزدند توی سر و صورتشان.
امام از اسب آمدند پایین، جنازه را بغل کردند انگار نوزاد کوچکشان باشد، دستشان را گذاشتند روی سینه میت؛
_ "بهشت مبارکت باشد، دیگر نترس"
رفتم جلو؛ "چطور میشناسیدش؟! این اولین باری است که آمده اید طوس"
نگاه کرد: "موسی جان! نمیدانی هر صبح و شام، اعمالتان را نشان ما میدهند؟! همه تان را خوب میشناسیم، عمل خوبی ببینیم شکر میکنیم و برای گناهانتان طلب عفو می نماییم"
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
سفر سختی بود، یک ماه طول کشید.
_ خوش آمدی.
_دیروقت بود، بی پناه بودم، مجبور شدم این وقت شب، مزاحمتان شوم.
_ با ما تعارف نداشته باش، ما خانواده ای میهمان دوست هستیم.
لبخند ملیحی روی چهره امام نشسته بود، روغن چراغ گردسوز کم کم داشت تمام میشد، دست بردم تا روغن را در چراغ بریزم، امام دستم را آرام گرفت، خودشمخزن چرا غ را روغن کرد.
_ شرمنده ام، کاش اینقدر به شما زحمت نمیدادیم.
_ ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم.
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
_ کجایی مرد خراسانی؟!
صدایی از پشت در می آمد. دستش را از لای در آورد بیرون، یک کیسه پر از طلا؛
_ این را بگیر و برو، نمی خواهم ببینمت.
گرفت و رفت.
پرسیدند: خطایی کرده بود؟!
گفت: اگر مرا میدید خجالت میکشید.
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
لحظه های آخر، زهر اثر کرده بود، امام ضعف داشتند.
نماز خواندند و پرسیدند: "یاسر! خدمتکارها غذا خورده اند؟!"
گفتم: "فدای تو! با این حال شما، غذا از گلوی کسی پایین نمی رود."
گفت: "سفره را بیندازید."
انداختیم، نشست کنار سفره تا ما غذا بخوریم، بعد گفت: "برای اهل خانه تان هم ببرید."
همه که رفتند، او هم رفت، شیون از خانه بلند شد...
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
مأمون گفته بود امام را پشت سر هارون دفن کنند.
کلنگ زمین را نشکافت، اباصلت می گفت: امام روزی خاک چهار گوشه را بویید، گفت این گوشه مدفن من است، اگر همه کلنگ های خراسان را هم بیاورید، سه طرف دیگر، شکافته نخواهدشد.
مجبور شدند امام را جلوی هارون دفن کنند.
قبر امام، قبله هارون شد.
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
قبر را کندند، خاک نم داشت، اباصلت کلمه ای زیرلب گفت، امام یادش داده بود.
آب جوشید توی قبر، پر شد، پر از آب و ماهی.
اباصلت نانی را ریز کرد، امام داده بودش.
ماهی ها نان را خوردند، تمام که شد، ماهی بزرگی پیدا شد... تک تک ماهی ها را خورد و ناپدید شد.
اباصلت دستش را گذاشت توی آب، کلمه ای خواند، امام آموخته بودش.
آب فرو رفت.
مأمون وحشت کرد: "ابوالحسن، همیشه عجیب بود، زندگی اش و مرگش"
_میدانی آقایم چه پیغامی برایت داده اند؟!
_نه.
گفتند به مأمون بگو: "شما بنی عباس با تمام زیادی تان، مثل این ماهی ها، مدتی دارید، وقتش که سرآید، خدا مردی ازما را بر شما مسلط میکند تا همه تان نابود شوید."
مأمون میدانست در حرفهای امام شکی نیست...
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina
هدایت شده از سلسبیل/ تازه های قرآنی
🖤🍃🍃
🍃﷽
🍃
حرفهایش کسی را نمی آزرد.
حرف کسی را قطع نمیکرد.
حاجت احدی را اگربرایش مقدور بود، رد نمیکرد.
پاهایش را جلوی کسی دراز نمیکرد.
تکیه نمی داد.
با هیچ کس بد حرف نمیزد، حتی با خدمه اش.
آب دهانش را جلوی کسی نمی انداخت.
قهقهه نمی زد، تبسم میکرد.
میگفت بی ادبی است در کوچه و بازار،چیزی بخورید.
شبها کم میخوابید
زیاد روزه میگرفت.
صدقه خیلی میداد، مخصوصا در تاریکی شب.
🍃
🖤🍃
http://eitaa.com/mahd_ebnesina