افرا 🇵🇸🇮🇷
🌸🍃°•
🍃﷽
°•
🌱بیست و سه سال در زندانهای رژیم صهیونیستی حبس بود. موهایش را نه در آسیاب که پشت میلههای زندان سپید کرد. آزاد شد و عملیات تاریخیِ طوفانالاقصی را رقم زد، و در هفت اکتبر اسرائیل را برای همیشه ۷۶ سال به عقب بُرد: جایی که رژیم با بحران "امنیت" مواجه بود. اسرائیل امروز به همان نقطهی آغاز بازگشته؛ بحران تامین امنیت! نتانیاهو به آوارگانِ صهیونیستی گفته من اَبَدیّت را برای اسرائیل تضمین میکنم. زرشک! هیولای نفوذناپذیرِ اسرائیل برای همیشه با طوفان الاقصی جر و واجر شد. تمام. بازگشت به روزهای اوج دیگر محال است.
و این همه زیر سر یحییست! مرد نامرئیِ فلسطینی که سایه هم نداشت و از دیوارها هم عبور میکرد... اَبَرمردی که در اردوگاهِ آوارگان به دنیا آمد، میانِ آوارگان زندگی کرد و در خانهی یکی از همان آوارگانِ فلسطینی جان داد. مردی که تمام عمر آواره بود و هرگز تن به سازش و تسلیم نداد، برچسب جاسوس و نفوذی را تهِ قلبش لِه کرد، چریکوار زندگی کرد و چریکوار مُرد.
در یک وجب جا به نام نوار غزه، در منطقهای که بزرگترین زندانِ رو بازِ جهان نام گرفته، در تکّه زمینی که از همه طرف محاصره است، رژیم با تمام تکنولوژیهای دراختیارش از یافتن یحیی عاجز بود! تهدید به ترور میکرد و فرداش یحیی کت و شلوار به تن، میان خرابههای غزه روی مبلی شکسته مینشست و پا روی پا میانداخت، لبخند به لب تصاویر خودش را منتشر میکرد و به دشمن گرا میداد من اینجام، ترورم کنید!
در تونلهای زیرزمینی، مخفی شده میانِ اُسرای اسرائیلی، در لباسی زنانه در حال فرار از غزه به دنبالش بودند و او روی زمین، با لباس نظامی بر تن، در خط مقدم جبههی جنگ، جایی جلوتر از خط مقدم و در فاصلهای بسیار نزدیک با تانکهای صهیونیستی، همچون خورشید در دل تاریکی درخشید! یحیی روی زمین مقتدرانه در میدان ایستاده بود و شمشیر میزد، رژیم در اعماق زمین خم شده بود و دنبالش میگشت!
در میدان بودنِ سنوار، در میدان بودنِ یک رهبر سیاسی، به قدری برای رژیم بهتآور بود که تا قبل از تطبیقِ هویّت نفهمید این مرد که چفیه بر صورت دارد و تنها سلاحی که در دست زخمیاش دیده میشود تکهای چوب است، همان ژنرالیست که سالها وجب به وجب غزه را برای یافتنش شخم زده!
فرماندهی که به عکسِ تمامِ شایعهها و تهمتها در تونلهای زیرزمینی پناه نگرفته بود و لباس رزم به تن ایستاده بود در میدان جنگ، رو به سربازش فریاد میزد: "بیا."
مرگی چنین افسانهای و قهرمانی چنین اسطورهای را هالیوود با هزینههای هنگفت در سینمایش میسازد و بازیگرهای موطلایی و چشمآبی را به عنوان قهرمانهای پلاستیکی قالب خلق الله میکند، اما مقاومت بزرگمردانِ شگفتانگیزش را در جبهههای جنگ مقابل یک جهان به پردهی نمایشِ واقعی میبرد! آنچه سازندگانِ فیلمهای هالیووی در تخیّلشان آرزو میکنند، فرماندهانِ مقاومت روی زمین زندگیاش میکنند. شبیه یحیی در جبههی کفر چندتا؟ به خاطر بیاورید دستهای "لرزان" نتانیاهو را وقتی در "پناهگاه" نشسته بود و بیانیه میخواند بعد از حملهی موشکیِ مردان ایرانی!!
یحیی سنوار را هرگز فراموش نمیکنم. تا عمر دارم سکانسِ پایانیِ زندگیِ باشکوهاش را در ذهنم مرور خواهم کرد و جایی در گوشهی قلبم شبیه او شدن را آرزو. خوشا زیستنِ ما در عصر اسطورههای حقیقی...
@AlefNoon59
🌸🍃°•
🍃°•
°•
🌱پیرزن از در بیرون نرفته، دوباره برمیگردد تو و می رود طرف میزی که تا چند دقیقه پیش سر آن نشسته بودند، من رو به روی پنجره نشسته ام و فضای کافه پشت سرم است، پیرزن از دیدم خارج میشود، دوستم اما، که رو به رویم نشسته کافه در مشتِ نگاهش است، گردن میکشد ببیند چه چیزی جا مانده بود: "رفت شیرینی که کنار سینی سِروَش بود و اونُ نخورده بود برداشت، لای دستمال پیچید و با خودش برد" با هم میخندیم و هنوز صحبتمان را از سر نگرفته ایم که این بار پسر جوانِ همراه همان پیرزن که گویا نقش داماد قصه را برعهده داشت، داخل میشود، چند قدم که برمیدارد دیگر در دیدرس من نیست، دیدنِ از اینجا به بعد را به چشمان دوستم واگذار میکنم، او هم جزئیات صحنه جرم را اینگونه برایم تشریح میکند: "رفت سر میزشون، شیرینی خودش و دختره رو برداشت، گذاشت توی جیبش و ..." و از در بیرون میرود، ما دو تا از داستان شیرینی هایی که نتوانستند از جریان خواستگاری قِسِر در بروند، از خنده روده بُر میشویم، من علاوه بر واقعیتِ رخ داده، شاهد ابروهای بالارفته دوستمم که هیجان ماوقع را برایم دوچندان کرده...
حالا حس میکنم چقدر خوب است با کسی رفاقت کنی که حتی در روایت کنجکاوی های محض خنده اش هم، یک کلاغ را چهل کلاغ نمیکند.
#سایه_روشن_خاطره
📝بهارخاتون/ جمعه ۴ آبانِ۳
╔═🌸.═══╗
@SheroShaaf
╚════.🍃╝
🌸🍃°•
🍃°•
°•
🌱یکی از دوستانم را عید نوروز دیدم. تازه فهمیده بود باردار است. گفتم اسمش رو می خوای چی بذاری؟ گفت: نمی دونم. پسر باشه حسین.
بعد از شهادت شهید رئیسی پیام داد که اگر پسر باشه اسمش رو می ذارم ابراهیم.
بعد از شهادت سردار زاهدی پرسید: چرا بهش می گی حاج علی؟ مگه اسمش محمدرضا نیست؟ گفتم حالا چه فرقی می کنه؟ گفت: "نه، می خوام بذارم جزو گزینه هام."
بعد از شهادت فواد شکر می خواست اسم بچه اش را فواد بگذارد.
فردایش که هنیه شهید شد گفت اسماعیل چه طوره؟
وقتی همه فرماندهان تیپ رضوان شهید شدند عکس ابراهیم عقیل را برایم فرستاد. نوشت: "بچه م پسره. عقیل هم بد نیست."
سیدحسن نصرالله که شهید شد تصمیم گرفت اسم پسرش را نصرالله بگذارد.
امروز لابد دارد توی ذهنش یحیی سنوار را تست می کند.
پسرش ماه دیگر به دنیا می آید.
فکر کنم اسمش را بگذارد مقاومت!
@tahavaliasr