12915-fa-ghadir-dar-gozare-zaman.pdf
2.51M
📗 نسخه pdf کتاب «غدیر در گذر زمان»
#معرفی_کتاب
#غدیر_در_گذر_زمان
🍃بسم الله الرحمن الرحیم
🔴 کتاب غدیر در گذر زمان (مروری تحلیلی و تاریخی بر موضوع «غدیر»)
این کتاب مروری تحلیلی و تاریخی بر موضوع «غدیر» است.
🔰 اثر حاضر در چهار بخش تدوین یافته است:
📕 بخش اول:
این بخش به پيشينة رخدادهاي روز ۱۸ ذي الحجه مي پردازد. از آغاز آفرينش تا عصر رسالت يعني سال دهم هجري ، و سپس تا زمان حاضر ، با اشاره اي کوتاه به اعمال عيد غدير .
📕بخش دوم:
معرفي برخي رويدادهاي تاريخي دهة پس از روز عيد غدير در برخي برهه هاي تاريخ است از جمله : مراسم بيعت ، توطئه ها ، ملاقات زهير با امام حسين (ع) ، مباهله و ...
📕 بخش سوم:
با نام «ره آورد غدير» شامل پنج گفتار است : حديث ثقلين حساس ترين فراز خطبه غدير ، خطبه امير (ع) در روز عيد غدير ، سيماي غدير در آينة سخنان امام رضا (ع) ، شهادت ثالثه (شهادت به ولايت در عيد ولايت ) ، سيماي غدير در آينة تحرير .
📕 بخش چهارم:
کتاب «ره آورد دهه غدير» نام دارد که به بررسي موضوعات : مباهله ، اصحاب کساء ، خاتم بخشي ، مؤاخات ، ميلاد حضرت ابوطالب (ع) ، نزول سوره هل اتي مي پردازد.
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃http://eitaa.com/ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
📗 نسخه pdf کتاب «غدیر در گذر زمان» #معرفی_کتاب #غدیر_در_گذر_زمان 🍃بسم الله الرحمن الرحیم 🔴 کت
مسابقه از این کتاب برگزار می گردد
تاریخ مسابقه ۲۶ تیر ماه ساعت ۱۰ صبح تا ۲۲ شب👌🌹
لطفا به دیگران هم اطلاع رسانی فرمائید،در تبیین غدیر ما را همراهی فرمائید
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃@ShifteganeTarbiat
💠آقا سلام
🌷#شب_جمعه_شب_زیارتی_امام_حسین (علیه السّلام)
#استوری
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃@ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
☘ 🎥 روزمان را با قرآن آغاز کنیم/ ترتیل صفحه ۴۷ قرآن کریم ( آیات ۲۷۵ تا ۲۸۱ سوره مبارکه بقره) 🍃🌹🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☘
🎥 روزمان را با قرآن آغاز کنیم/ ترتیل صفحه ۴۸ قرآن کریم ( آیه ۲۸۲ سوره مبارکه بقره)
🍃🌹🍃
🌺 پیامبر (ص) میفرمایند: «اَلقُرآنُ غِنًی لاغِنی دونَهُ وَ لا فَقرَ بَعدَهُ» قرآن، توانمندی است که هیچ توانی جایگزین آن نمیشود و پس از آن هیچ فقری باقی نمیماند. (تفسیرابی الفتوح ۱/۱۰)
🎙 استاد: مرحوم منشاوی
#جهاد_تبیین
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃@ShifteganeTarbiat
هر روز تفسیر یک آیه:
🌺اَعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم🌺
«قَالُوا بَشَّرْنَاكَ بِالْحَقِّ فَلَا تَكُن مِّنَ الْقَانِطِينَ»
گفتند: «تو را به حق بشارت دادیم. بنابراین جزء نا امیدان مباش.»
(سوره مبارکه حجر/ آیه ۵۵)
🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹
❇ تفســــــیر *
ولى به هر حال، فرشتگان، مجال تردید یا تعجب بیشترى به ابراهیم(علیهالسلام)ندادند. با صراحت و قاطعیت به او گفتند: ما تو را به حق بشارت دادیم (قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ).
بشارتى که از ناحیه خدا و به فرمان او بود و به همین دلیل، حق است و مسلّم.
🌼🌼🌼
و به دنبال آن، براى تأکید ـ به گمان این که مبادا یأس و ناامیدى بر ابراهیم(علیه السلام) غلبه کرده باشد ـ گفتند: اکنون که چنین است از مأیوسان و نا امیدان مباش (فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ).
(تفسیر نمونه/ ذیل آیه ۵۵ سوره مبارکه حجر)
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃@ShifteganeTarbiat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مجاهد راه خدا شو
با این کار بسیار ساده
استاد پناهیان:
ولی فقیه مکررا مطرح فرمودند ...👆
#جهاد_تبیین
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃@ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
﷽ #خانمخبرنگار_و_آقایطلبه #قسمت_پنجاهم °|♥️|° نمیدونستم الان دقیقا کجام و کجا دارم میرم... فق
﷽
#خانمخبرنگار_و_آقایطلبه
#قسمت_پنجاه_و_یکم
°|♥️|°
با احساس خیش شدن صورتم چشمامو باز کردم.
یه زن میانسال و یه پسر جوون کنارم بودن...
چشمامو که باز کردم پسره که خیره شده بود تو صورتم نگاهشو پایین انداخت...
زن میانسال: مادر به هوش اومدی؟
نمیدونستم از چی حرف میزنه... گنگ نگاهش کردم...
زنمیانسال: دخترم نشسته بودی وسط صحن داشتی گریه میکردی یهو بیهوش شدی من از پشت گرفتمت وگرنه سرت خورده بود رو زمین دور از جون یه چیزیت میشد.
ذهنم دوباره به کار افتاد... همه اتفاقای امروز مثل نوار فیلم از جلوی چشمام رد شد و اتفاق آخر مثل خنجره فرو رفته توی قلبم باعث شد از درد چشمامو ببندم..
پسر جوون: خانم چیشدید؟ حالتون خوب نیست؟
زن مینسال: وای امیر برو ماشینو روشن کن ببریمش بیمارستان..
_نه نه ممنون من حالم خوبه... بببخشید شرمنده شماهم اذیت شدید... زن میانسال: مادر این چه حرفیه توهم جای دخترمی . مطمئنی حالت خوبه؟
_بله ممنون لطف کردید. التماس دعا.
با کمک خانومه بلند شدم و حرکت کردم برم داخل حرم...
رفتم اول چنگ زدم به ضریح تا نگهم داره چون ممکن بود هر لحظه بیوفتم... و همین اتفاقم افتاد... کنار ضریح بی بی زانو زدم... ضریح رو توی دستم گرفتم و اشک ریختم...
خدایا باورش برام سخته... خدایا یعنی ممکنه...
از فکری که به ذهنم اومده بود داشتم دیوونه میشدم... قلبم درد گرفته بود...
حالم بد بود... خیلی بد... هیچ کس نمیتونه اون لحظه رو تصور کنه که قلبم چجوری به سینم میکوبید...
حتی توان فکر کردنم نداشتم...
_بی بی...من به محمد عشق پاکی داشتم... من قلبمو خالصانه بهش هدیه دادم...من باهاش روراست بودم...من...
به هق هق افتاده بودم... خدایا باورم نمیشه...
خدای من دختره رو دوباره دیدم... نشسته بود یه گوشه و سرش تو گوشیش بود...
یه یاعلی گفتم و از جام بلند شدم و رفتم نزدیکش...
اول میترسیدم بخوام چیزی بگم... ولی دلمو زدم به دریا و کنارش نشستم.
_سلام
به طرف من برگشت... چشماش خیلی قشنگ بود...
فاطمه: سلام. بفرمایید
_من فائزم...
با بهت نگام کرد و یه ذره ترسید... ولی دوباره آروم شد و گفت: کدوم فائزه؟
_من نامزد محمدجوادم...
فاطمه با پوزخند: اگه تو نامزدشی پس من کی شم؟
احساس میکردم جریان خون توی بدنم قطع شد...نمیتونستم باور کنم حرفاشو... اومدم باهاش حرف بزنم شک و تردیدم تموم شه... ولی این الان داره میگه.... نه... داره دروغ میگه... من مطمئنم.... خدایا دروغ میگه... مگه نه...
#ادامه_دارد