شیفتگان تربیت
* 💞﷽💞 #بادبرمیخیزد #قسمت162 ✍ #میم_مشکات بعد از کلاس سری به شاهچراغ زد. دوست داشت گردنبندی برای
* 💞﷽💞
#بادبرمیخیزد
#قسمت163
✍ #میم_مشکات
پدر سیاوش چند ساعتی بود که آمده بود خانه تا استراحت کند.
راحله داشت آماده میشد تا برود پیش سیاوش. بند کفش هایش را بست، صورت مادرش را که داشت سفارشات لازم را میکرد بوسید و از خانه بیرون زد. توی اتوبوس که نشست، گردنبند سیاوش را از کیفش بیرون آورد. دویت داشت هرچه زودتر گردنبند را برایش ببرد و به گردنش بیندازد.
بالاخره رسید. وارد راهرو که شد هیجانی را در بخش دید. دقیق شد. یکی دو تا از پرستارها به سمت اتاق سیا ش در رفت و آمد بودند. چقدر این صحنه برایش آشنا بود . خودش را به کنار دیوار رساند و به دیوار دست گرفت.
با خودش گفت:
- مادر که گفته بود خوابش خواب خوبی ست! پس چرا...
کنار دیوار سر خورد روی زمین. فکر تکرار خوابش در واقعیت همه توانش را گرفت. چشمش به اتاق بود. فکر کرد الان است که تخت ملحفه پوش را بیرون بیاورند. یکی از پرستارها دیدش. رو کرد به سمت همکارش که پای تلفن بود:
-خانم میرزایی! بیا، خانمش اینجاست
به طرفش آمدند و کمکش کردند روی صندلی های استیل نقره ای رنگ بخش بنشیند. نگاهش خیره مانده بود به دیوار روبرویش. میترسید سر بچرخاند سمت اتاق. لب هایش لرزید:
-اتفاقی ...افتاده?
پرستار همان طور که دستش را پشت کمر راحله گذاشته بود گفت:
-آره عزیزم، یه اتفاق خوب!!
خدایا! یعنی پرستار هم مثل مادرش داشت دلداری اش میداد? اتفاق خوب? اتفاق خوب که این همه هیاهو نداشت
پرستار منتظر نماند:
-حال مریضتون بهتر شده... سطح هشیاریش بیشتر شده... البته هنوز پایدار نیست ولی خب امیدوار کننده هست. حالا دکتر میاد باهات حرف میزنه
راحله باورش نمیشد، نمیدانست بخندد یا گریه کند. لب هایش خندان بود و چشم هایش گریان!
-یعنی به هوش اومده?
پرستار خندید:
-نه عزیزم! هنوز تا بهوش اومدن خیلی مونده. ان شالله به هوش هم میاد...دعا کن... دکتر اومد، برو باهاش صحبت کن
راحله خودش را به دکتر رساند و وقتی دکتر حرف های پرستار را تایید کرد انگار بال در آورده باشد. خودش را به اتاق رساند.
کنار تخت ایستاده بود. با چشم های اشکبار به سیاوش خیره شده بود. به طرفش رفت. دست هایش را دور صورت سیاوش قاب کرد. سر خم کرد و گونه سیاوش را بوسید:
-بر میگردم عزیز دلم
باید به خانواده اش خبر میداد. تلفن را از کیفش در آورد، اما نه، باید حضوری میرفت. به سمت در رفت. میخواست از در خارج شود که دید هیکلی مردانه و درشت قاب در را پر کرده است. سر بلند کرد، سید صادق بود
تعجب کرد. آخرین باری که سید را دیده بود بعد از عمل بود. چقدر آشفته بود، اما حالا، از آن آشفتگی خبری نبود. مثل قبل مرتب بود و سرحال.
احساس کرد کمی از این رفیق بی معرفت دلخور است اما باز هم ترجیح داد زود قضاوت نکند.
بعد یادش آمد به سیاوش، آمد دهان باز کند و بگوید سیاوش حالش بهتر شده اما قبل از اینکه حرفی بزند، سید نگاهش را چر خاند روی سیاوش:
-میدونم! برای همین اومدم
و رفت طرف چارت آویزان از تخت سیاوش. برش داشت و مشغول برگ زدن شد.
از اتاق بیرون زد. قبل از اینکه از بخش بیرون برود، یادش آمد از پرستار تشکر نکرده است. برگشت سمت ایستگاه پرستاری. از همه تشکر کرد. یکی از پرستارها پرسید:
- این آقا از آشناهاتون هستن? دکتر تدین رو میگم
- بله، دوست شوهرمه!
- واقعا? نمیدونستم
راحله کمی فکر کرد:
-شما بهشون گفتین که حال همسرم بهتر شده?
- نه! ما هنوز به کسی خبر ندادیم. خانم میرزایی میخواستن بهتون زنگ بزنن که دیدیم اینجایین
راحله موقع رد شدن، نگاهی از پنجره به داخل انداخت:
- سید دست هایش را دور صورت سیاوش گرفته بود، پیشانی اش را به پیشانی سیاوش چسبانده بود، حس کرد شانه هایش میلرزد.
چقدر کارهای این جناب دکتر عجیب و غریب بود. اما یک چیز واضح بود، اینکه سیاوش را خیلی دوست دارد. پس چرا تمام این روزها هیچ وقت سراغی ازش نگرفته بود?
اما حالا وقت این حرفها نبود. باید میرفت و به خانواده خبر میداد...
پ.ن:
چارت: خلاصه ای از پرونده بیمار که معمولا در یک تخته شاسی فلزی در پایین تخت قرار دارد یا از لبه آن آویزان است
#ادامه_دارد...
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
💫 در شطرنج،
💫 شاه سفيد يا سياه را نميكشند.
💫 ماتش ميكنند كه نتواند حركت كند.
💫 وقتي حركت نكرد،
💫 باخته است.
🍁 اجانب دنبال اين نيستند كه رهبر ما را ترور كنند،
🍁 دنبال اين هستند كه ماتش كنند،
🍁 انفعال در او ايجاد كنند.
🍀 درصدد اين هستند كه حرفش اثر نكند.
🍀 فرمانش اثر نكند.
🍀 يعني راههاي حركت او را ببندند.
🍀 تحركش را ببندند.
🍀 از هر راهي برود كيش بشود،
🍀 از هر نقطهاي بخواهد حركت كند راهها را بر او ببندند.
⭐️ آنها دنبال اين هستند كه مطلبي از ايشان صادر بشود اما واقع نشود.
☘️ مثلا بگويد “اقتصاد مقاومتي”، اما هيچ تغييري نكند.
☘️ بگويد “همدلي و همزباني”، اما همانطور كه بودند باشد.
🍂 اگر اين طور شد، اين بزرگترين ضرر است.
🍂 بزرگترين خطر در جمهوري اسلامي اين است كه...
🍂 رهبر در يك موردي حرف بزند...
🍂 و يكچيز ديگر از آب در بيايد.
♟ اين “كيش” شدن است.
♟ اگر تكرار شد،
♟ “مات” شدن است
♟ و ما نبايد بگذاريم كار به اينجا بكشد.
📚 آيت الله حائري شيرازي، تمثيلاتسياسي-اجتماعي، صفحه ۴۳
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🍃@ShifteganeTarbiat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 رسایی: فرزندان آقای ظریف عضو بسیج مستضعفین شوند تا تابعیتشان باطل شود.
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🍃@ShifteganeTarbiat
🎥 پاسخ رهبر انقلاب به تهدید آقای عارف
🔹معاون اول رئیس جمهور با تهدید منتقدان دولت گفته است اگر به انتقادات ادامه دهید اعلام میکنیم چه چیزی را تحویل گرفتهایم!
🔹رهبر معظم انقلاب چند ماه قبل، تهدید آقای عارف را عملی کردند و آنچه این دولت تحویل گرفته را اعلام کردند.
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🍃@ShifteganeTarbiat
8.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار نظام تمومه! اینقدر دفاع نکنید!
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🍃@ShifteganeTarbiat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پنجشنبه است
🕯هـمان روزی که
🌸اهالی سفر کرده از دنیا،
🕯چشم انتظار عزیزانشان هستند
🌸دستشان از دنیا ڪوتاه است
🕯و محتاج یاد ڪردن ما هستند
🌸با ذکر #فاتحه و #صلوات
🕯روحشان را شاد کنیم
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🔗 ایتا :
🍃@ShifteganeTarbiat
doctor azizi 4 - <unknown>.mp3
78.5M
🔰 همایش چالشهای نوجوانان - فایل صوتی همایش چهارم
🎙دکتر سعید عزیزی
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🍃@ShifteganeTarbiat
شیفتگان تربیت
📗دریافت PDF کتاب چــــی بگم آخــــــه⁉️ ✨بهترین و کاملترین کتاب کار با موضوع گفتگوهای کوتاه، مرتبط
#مسابقه را احسان فرمائید اطلاع رسانی شود
May 11
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 با امام زمان (عج) معامله کن
#امام_زمان_عج
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#استاد_انصاریان
•┈┈••✾❀🍃🌺🍃❀✾••┈┈•
🍃@ShifteganeTarbiat