هدایت شده از Violet...!
گفتم در ادامه ماجرا یاد اوری کنم که در ماجرای صاف کردن خط استوری با حدود پونصد و خورده ای واتساپ رو ترکوندم در حدی که حجمش پر شد و دیگه هیچی جز پیام نمیفرستاد و بازم نمیکرد
نه استیکر نه عکس نه استوری نه هیچی😔
هدایت شده از Violet...!
اینم یاد اوری کنم که..
یادتونه کوسه کابل هاشونو خورده بود؟😀
هدایت شده از Violet...!
_راستشو بخواین، نمیتونم با داستان ارتباط برقرار کنم. میدونم که خیلی تخیلیه ولی فکز نمیکنین که خود داستان خیلی بعید به نظر میاد؟
_موی ادم حتی اگه تمام عمر بذاری بلند بشه از قد ادم بلند تر نمیشه. پس موهاش چجوری از نوک برج تا زمین رسیده؟ اون یه خدای پونصد ساله یا همچین چیزیه؟
+نمیتونی فقط به عنوان یه داستان زیبا بهش فکر کنی؟
_زیبا چه کشکیه در واقع این یه داستان ظالمانست. حتی وقتی داری موهاتو شونه میکنی یه تار مو رو بکشی تمام سرت درد میگیره. اونوقت چی؟ یه مرد بالغ از موهاش گرفت و بالا رفت؟ وقتی شاهزاده به بالای برج برسه یا اونو به خاطر درد بیهوش پیدا میکنه یا میبینه که به خاطر وزن زیاد گردنش شکسته و مرده
هدایت شده از Violet...!
اونی که داستانو برای اولین بار برای شاهزاده تعریف کرده بوده:
فکر میکنم داره گاوای اسمونو میشمره و با خودش میگه من نباید سمت این زن برم چه دارک کرد داستانو 🙄