یه جایی از کتاب گفته بود که ...
«...همچنان که رضای او، رضا داد که من کاتبی باشم و بنویسم. میدانی چند بار، میان راه ماندم؛ تا در یک زمستان رو به بهار گل بدهم؟ میدانی آن درخت حالا چند ساله است؟
همه شکر من این است که جز نوشتن، کاری بلد نیستم. همه ی شوق من این است که جز نوشتن، هیچ شوقی مرا کامل نمیکند. کاتبم بانو!
اکنون نمیدانم که وقت پیرحالی من است یا ماندگی یا شادابی و شادسالی. اما هرچه هست، وقت نوشتن و گفتن است. رازش را آنانی که خواهند خواند، معلوم میکنند؛ اگر به یادشان بمانم. از مهر رضا، حصه ای برای خود برداشته ام؛ باری داده ام؛ نهالی نشانده ام. راستی چرا این حرف ها را واگو میکنم؟ راستش همین است که هنوز دل سیرِ سیر، از نوشتن این خانه نشده ام...»
و داشتم فکر میکردم که..
همین که حتی با اینکه خودش تو این دنیا نیست متنش تونسته دل من خواننده رو اینقدر بیقرار کنه یعنی به خواستش رسیده.. نه؟
تو نقد های داستان خوندم که این پراکندگی داستان نقطه ضعف کتابش بوده..
ولی به نظر من بیشتر انگار اول داستان چند تا نخ به مخاطب داده و به مرور این ها رو به هم بافته.. و در نهایت وقتی که کتاب تموم شد به خودت میای و میبینی همه اون نخ ها به هم بافته شدن.. و یه چیز زیبا و متفاوت از نقطه شروع با خودت داری..
حتی اگه به خاطر این بوده که این سبک کتاب زیاد نخونده باشم، واقعا تخت تاثیر قرار گرفتم.. خیلی خیلی زیاد..
هدایت شده از MBTIنفور 💢
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه حرفی رو چند سال شنیدم
میگفت اگه یه رابطه ای برات مهمه، به کسی راجبش نگو.
حالا که بهش فکر میکنم حتی اگه از شدت حس و حال خوبی که با اون فرد دارم باشه، وقتی حسرت بقیه به همراهش باشه...
الان بیشتر درک میکنم که چرا..
خلاصه.. امیدوارم هیچ وقت اینو یادم نره.. ولی به رخ کشیدن چیزی که داری -حتی اگه یه رابطه باشه- خرابش میکنه.. هم شخصیت خودت رو و هم اون چیزی که داری رو..
بعد من:
انگشتم:
اینجوری بودم که: چرا خون نمیاد؟🗿
و اون انگار خون به مغزش نرسیده بود.. چون برش یهویی بود و...😂
منم پریدم ببندمش تا یادش نیومده باید خون بیاد😂..