تو نقد های داستان خوندم که این پراکندگی داستان نقطه ضعف کتابش بوده..
ولی به نظر من بیشتر انگار اول داستان چند تا نخ به مخاطب داده و به مرور این ها رو به هم بافته.. و در نهایت وقتی که کتاب تموم شد به خودت میای و میبینی همه اون نخ ها به هم بافته شدن.. و یه چیز زیبا و متفاوت از نقطه شروع با خودت داری..
حتی اگه به خاطر این بوده که این سبک کتاب زیاد نخونده باشم، واقعا تخت تاثیر قرار گرفتم.. خیلی خیلی زیاد..
هدایت شده از MBTIنفور 💢
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه حرفی رو چند سال شنیدم
میگفت اگه یه رابطه ای برات مهمه، به کسی راجبش نگو.
حالا که بهش فکر میکنم حتی اگه از شدت حس و حال خوبی که با اون فرد دارم باشه، وقتی حسرت بقیه به همراهش باشه...
الان بیشتر درک میکنم که چرا..
خلاصه.. امیدوارم هیچ وقت اینو یادم نره.. ولی به رخ کشیدن چیزی که داری -حتی اگه یه رابطه باشه- خرابش میکنه.. هم شخصیت خودت رو و هم اون چیزی که داری رو..
بعد من:
انگشتم:
اینجوری بودم که: چرا خون نمیاد؟🗿
و اون انگار خون به مغزش نرسیده بود.. چون برش یهویی بود و...😂
منم پریدم ببندمش تا یادش نیومده باید خون بیاد😂..
و چند ثانیه قبلش داشتم فکر میکردم که چقدر کنده تیغه.. باید عوضش کنم...
و اگه واقعا آدمی بودم که همون لحظه عوضش میکردم.. الان احتمالا انگشت نداشتم دیگه..