چهارشنبه یه آلبوم به استاد داده بودم..
همین که بهم پس داد جمعش کردم و دیگه نگاهش نکردم..
یکم پیش مامانم بازش کرد.. و اینجوری بود که عه این چیه اینجا نوشته؟ و من اینجوری بودم که:....
استادمون یه نامه ی خیلی قشنگ نوشته بود واسم..(((:
هنوز که بهش فکر میکنم قلبم پر از اکلیل میشه و دلم میخواد برم استاد گوگولی رو بغلش کنم...
حیف روم نمیشه..
بعد من داشتم کلاژ برای آلبوم هام درست میکردم.. بعدش دوباره دستم میلرزید..🥲(چون احساساتی شده بودم)
و هی داشتم خودمو کنترل میکردم که نزنم زیر گریه..
آلبوم بیان و هندسه شد آلبوم مورد علاقم..((:
شاید حتی یه روزی از همین استاد به عنوان نقطه عطفم یاد کنم..
تو خیلی از موارد اصلا تاییدش نمیکردم. ولی واقعا واقعا واقعا نه فقط استاد مقدمات و بیان و هندسه.. بلکه کسیه که از نظر شخصیتی هم روی ما تاثیر داشت..
معتقدم الان که آخر ترم کوچولوی دو ماهه ی ماست میتونه از نظر شخصیتی تقریبا همه ی بچه های کلاس رو بشناسه..
چون خودش، فقط با دانش معماری جلو نیومده بود.. توی خیلی از چیز ها سررشته داشت و همه این ها تار های به هم پیوسته ای بودن که به نظر میرسید از همشون تو معماری استفاده میکنه..
روانشناسی.. موسیقی.. و خیلی چیزای دیگه...
و تنها چیزی که بابت ترم جدید ناراحتم میکنه اینه که قرار نیست باهاش کلاس داشته باشم..
یه چیز جالب تر
این استاد گوگولی رو من سارا جون صدا میکنم در خلوت 😂...
چون فامیلش شبیه معلم اجتماعی هفتممه و خب یادش میافتم(اوشون رو هم دوست داشتم🥲😂)
و ظهر قبل امتحان با بچه های کلاس داشتیم راجبشون حرف میزدیم
یهو میخواستم به استاد اشاره کنم و هنگ کردم.. اینجوری بودم که چی بگم؟ سارا جون؟ یا با فامیل صدا کنم؟ چرا زبونم نمیچرخههه؟😂
Tsukino…!
و فردا آخرین تحویله👽.. و با همین استاد گرام و من هنوز..........👽
وقتی کارا رو انجام دادم انشاءالله پی وی ها رو جواب میدم..