وقتی دوباره بهش فکر کردم، دیدم شاید اشتباه نمیکردی. شاید واقعا وابسته ی عشقی بودم که بهم میدادی.. عشقی که راست یا دروغش اصلا مهم نبود.
ولی زمانی این حرف رو زدی که قلبم دیگه سر جای خودش نبود. و من خیلی دیر فهمیدم..
اونقدر دیر که تو رفته بودی و اونقدر ناگهانی که گمان کردم از اول قلبی اینجا نبوده..
https://eitaa.com/tolidy_tiriyak/350
قایم شدن پشت مبل+
بوس فرستادن+
ببین دمت گرم عمه منم خیلی دوستت دارم ولی نه مرسی من خودم شوهر دارم راضی به زحمت نیستم😀
ماریوس حسابش از بقیه آدمای توی ذهنم جداست. وقتی اونا دور میز گرد مدیریتشون نشستن و بحث میکنن، ماریوس تنها کسیه که اونجا نیست.
اون رو بروی پنجره ی بزرگ توی اتاقش که به یه جنگل سرسبز باز میشه جلوی بوم نقاشیش وایساده و درحالی که با رنگ و قلمو بازی میکنه، لبخند میزنه..(:
فیلمی که دارم میبینم اولش خیلی خوب بود.. خیلی قلبم رو گرم میکرد.. ولی الان..
فیلم هنوز هم همونه. تنها مسئله اون شخصیته!
کدوم؟ همونی که اول خیلی کیوت بود. بعد باعث میشد به این فکر کنم که وای چه داداش بزرگتر خوبیه و در نهایت، وقتی که بیشتر باهاش آشنا شدم... فقط یادآور شخصی بود که الان نمیدونم کجاست..((:
اون فیلم هنوز هم یه فیلم خوبه، ولی من دیگه نمیتونم به چشم فقط اون داداش بزرگه به اون بچه نگاه کنم..