از یه جایی به بعد هیچکس به این توجه نمیکرد با اون همه ابهت فقط نوچه ی یکی دیگه بود
حتی دقیقا نمیدونم از دست کی عصبی ام
فقط میدونم آنجلا داره با مشت محکم مبکوبه رو میز و آنجلوس سعی داره مهارش کنه
در عجبم... وقتی دخترا رابطشون به هم میخوره و قطع رابطشون اینقدر جدیه با اینکه فقط دوست بودید و بعد اون همه کار و اتفاق از کنار هم که رد میشید صداشون در میاد
وقتی رابطه یه دختر و پسر خراب میشه... گمونم تازه درکش میکنم
چند وقته حس میکنم نباید بگم.. اذیتم میکنه ولی نباید بگم.. حالم بابتش خراب میشه ولی نباید بگم..
یه جور حس عجیبی داره.. شاید بشه بهش گفت سردرگمی..