شرمنده ام بابت پی وی هایی که قرار نیست امشب سین بخوره.. فردا تمام تلاشم رو میکنم که همه رو جواب بدم.. انشاءالله..
چند روزه دارم باهاش مبارزه میکنم.. با این حس که انگار همه اونا سر هیچ و پوچ بوده... و واقعا از اولش همه چیز الکی بوده... شاید همش به خاطر اینه که کاری برای انجام ندارم و وقتم آزاده.. نمیدونم.. ولی شاید.. امشب.. برای اولین بار.. اون حسی که داشت خودش رو قانع میکرد که نه..حداقل تا یه جایی حقیقت داشته.. امشب فرو ریخت.. با این فکر که.. همه اون زندگی.. یه دروغ بوده...
اون زندگی.. ولی من لحظه لحظشو زندگی کردم.. دیدم.. حس کردم.. و داری میگی که همه چیز.. هیچ وقت وجود نداشته..؟
من گفتم که آسیب ندیدم.. گفتم که همه چیز برای از نو ساختن این من جدید بوده و هست.. گفتم که راضیم و همه اون تغییرات به چیزی که الان هستم میارزه.. ولی شاید .. شاید فقط یک بار...
البته راست گفتم.. من از اون تغییر و فرو ریختنی که برای ساخت بنای جدیدی از من بود راضیم.. ولی پس درد قلب ماریوس چی؟ پس چرا قلب ماریوس بعد از این همه هنوز درد داره..؟ چرا جای زخمش رو هنوز میتونه ببینه؟
ماریوس سال های زیادی رو از دست داد.. ماریوس سال های زیادی رو از دست داد..
ماریوس سال های زیادی رو از دست داد و نتونست.. ماریوس نتونست خیلی از کارا رو بکنه.. خیلی چیزا رو امتحان نکرد.. و حتی الانم نمیتونه انجامش بده..
ماریوس دیگه اون روح پاک رو نداره.. ماریوس اینقدر زخمیه که هر بار سرپا میشه دوباره میخوره زمین..
اشکالی نداره شیون.. اشکالی نداره پسرم.. سویا و سویکا کنارتن.. اونا هرگز نمیخوان اجازه بدن دیگه اونجوری از ترس بلرزی..
اونا دیگه به هیچکس اجازه نمیدن توی اون زیرزمین تاریک زندانیت کنه و دست و پاتو ببنده..
اونا دیگه نمیذارن اوندیو سیاه روی سرت بشینه و خواب و خوراک رو ازت بگیره.. حتی اونا دیگه نمیذارن کسی دستای لاغر و کوچیکت رو با زنجیر اذیت کنه..
میدونم پسرکم.. میدونم.. میدونم اون زنجیر ها چقدر سنگینن.. میفهمم با شنیدن صدای به هم خوردن فلز هاشون انگار که قلب و روحت رو اسیر کردن.. درکت میکنم..