من گفتم که آسیب ندیدم.. گفتم که همه چیز برای از نو ساختن این من جدید بوده و هست.. گفتم که راضیم و همه اون تغییرات به چیزی که الان هستم میارزه.. ولی شاید .. شاید فقط یک بار...
البته راست گفتم.. من از اون تغییر و فرو ریختنی که برای ساخت بنای جدیدی از من بود راضیم.. ولی پس درد قلب ماریوس چی؟ پس چرا قلب ماریوس بعد از این همه هنوز درد داره..؟ چرا جای زخمش رو هنوز میتونه ببینه؟
ماریوس سال های زیادی رو از دست داد.. ماریوس سال های زیادی رو از دست داد..
ماریوس سال های زیادی رو از دست داد و نتونست.. ماریوس نتونست خیلی از کارا رو بکنه.. خیلی چیزا رو امتحان نکرد.. و حتی الانم نمیتونه انجامش بده..
ماریوس دیگه اون روح پاک رو نداره.. ماریوس اینقدر زخمیه که هر بار سرپا میشه دوباره میخوره زمین..
اشکالی نداره شیون.. اشکالی نداره پسرم.. سویا و سویکا کنارتن.. اونا هرگز نمیخوان اجازه بدن دیگه اونجوری از ترس بلرزی..
اونا دیگه به هیچکس اجازه نمیدن توی اون زیرزمین تاریک زندانیت کنه و دست و پاتو ببنده..
اونا دیگه نمیذارن اوندیو سیاه روی سرت بشینه و خواب و خوراک رو ازت بگیره.. حتی اونا دیگه نمیذارن کسی دستای لاغر و کوچیکت رو با زنجیر اذیت کنه..
میدونم پسرکم.. میدونم.. میدونم اون زنجیر ها چقدر سنگینن.. میفهمم با شنیدن صدای به هم خوردن فلز هاشون انگار که قلب و روحت رو اسیر کردن.. درکت میکنم..
اما چاره چیه.. همه چیز جز گذر زمانه و درد هم همینطور.. چیزایی که تجربه کردی جز تجربیاتتن.. هرچقدر بد.. هرچند خوب..
به زمان هایی فکر کن که روی پای مادر دراز میکشیدی و با خودت فکر میکردی که با اون موهای زیبای نقره ای به نظر میرسید ماه رو توی اتاقت داری.. ماهی که نورش هرگز ازت دور نشد.. حتی توی همون زندان تنگ و تاریک.. حتی اونجا هم روزنه ی دیوار و پنجره ی کوچک رو دیوار نقطه اتصال تو و ماه بودن..
میدونم.. میدونم که اون صحنه منبع ارامشته... مگه میشه به یاد بیاریش و آروم نگیری؟