اشکالی نداره شیون.. اشکالی نداره پسرم.. سویا و سویکا کنارتن.. اونا هرگز نمیخوان اجازه بدن دیگه اونجوری از ترس بلرزی..
اونا دیگه به هیچکس اجازه نمیدن توی اون زیرزمین تاریک زندانیت کنه و دست و پاتو ببنده..
اونا دیگه نمیذارن اوندیو سیاه روی سرت بشینه و خواب و خوراک رو ازت بگیره.. حتی اونا دیگه نمیذارن کسی دستای لاغر و کوچیکت رو با زنجیر اذیت کنه..
میدونم پسرکم.. میدونم.. میدونم اون زنجیر ها چقدر سنگینن.. میفهمم با شنیدن صدای به هم خوردن فلز هاشون انگار که قلب و روحت رو اسیر کردن.. درکت میکنم..
اما چاره چیه.. همه چیز جز گذر زمانه و درد هم همینطور.. چیزایی که تجربه کردی جز تجربیاتتن.. هرچقدر بد.. هرچند خوب..
به زمان هایی فکر کن که روی پای مادر دراز میکشیدی و با خودت فکر میکردی که با اون موهای زیبای نقره ای به نظر میرسید ماه رو توی اتاقت داری.. ماهی که نورش هرگز ازت دور نشد.. حتی توی همون زندان تنگ و تاریک.. حتی اونجا هم روزنه ی دیوار و پنجره ی کوچک رو دیوار نقطه اتصال تو و ماه بودن..
میدونم.. میدونم که اون صحنه منبع ارامشته... مگه میشه به یاد بیاریش و آروم نگیری؟
بخواب عزیزم.. بخواب که شاید دوباره مادر رو به خواب ببینی.. اون موقع.. میتونیم دوباره بین چمن های سبز باغ، پا برهنه بدویم و با تمام وجود عشقمون رو فریاد بزنیم... به زمین.. به آسمان.. و به خالق زمین و زمان..
همونی که توی هر موقعیتی مثل آب روی آتیشه..
همونی که وقتی از همه جا رونده میشی بهش پناه میبری..
میدویم و فریاد میزنیم.. بعد از خستگی.. ولی با دل خوش میون گل های بابونه دراز میکشیم و با آسمون نگاه میکنیم..
هی..! اون یکی ابر شبیه خرگوش به نظر نمیرسه؟
تو تنها نیستی عزیزم.. تو مارو داری.. ما همدیگه رو داریم.. و ما خالق زمین و زمان و آسمان رو داریم..((: